اول رمضان .... تا ..... عید فطر
رمضان مبارک
رمضان مبارک
امیدوارم روزهای خوبی را سپری بکنید
اینمدت درگیر بودم واقعا مدتی سرکار بودم خوب بود خدا رو شکر
تا اینکه اذیتم کردن و محیط به محیط ناسالمی تبدیل شد
یکی از همکارای بچه سالم که از خودم چهار پنج سال کوچکتر بود حسادتش گل کرد و .....
حالا بماند
منم یه روز استعفام رو نوشتم و زدم بیرون
و الان دوماهه خونه نشین شدم گرچه خوبه ولی خب خسته کننده و یکنواختم میشه دیگه
ولی بهرحال خدا روشکر
باز اومدم وبلاگمو راه بندازم و دلمشغولیامو بنویسم


ببخشید این مدت گرفتار بودم و البته بلاگفا مدتها بلاک بود و مشکل داشت
چخبرا ؟ خوبید ؟
زندگی میکنم و ازش لذت میبرم همین
سلام از روت شرمندم میدونی خودت تو دلم چه خبره میدونی که رو سیاهم میدونی شرمندتم
من خیلی بدم
نمیدونم چی بگم منو ببخش
از اینکه ازت غافل شدم از مهربونیت میدونی که من قبلا خیلی عاشقت بودم ولی
بخاطر ناامیدی و اتفاقاتیکه برام میفتاد و کسی نبود کمکم کنه و همیشه تنها بودم و میدیدم برای بقیه از این اتفاقات نمیفته و همیشه خوشحالن ولی ماها انگار ما فقط منتخبیم
بهرحال خیلی نومید بودم
میدونم اخرین باریکه دیدمت خیلی بی تفاوت گفتم بازم ما رو بطلب فقط ازت خداحافظی نمیکنم
ولی الان خیلی دلم هواتو کرده دوست دارم بازم بیام پیشت
یه کاری کن ببینمت
یه کاری کن من رو سیاه بتونم بیام ببینمت دخیلم شو یا امام رضا
کمتر از آهو و سگیکه ماجراش رو وقتی میخوندم مو به تنم سیخ میشد تو دلم میگفتم یعنی من کمتر از این سگم
حتما هستم ولی سگی بود که حتما عاشقانه دوست داشته
حتما میدونسته راه رو اشتباه نیومده
پیوست :
۲۸ آبان ماه ۱۳۸۴ ساعت : ۵۷ , ۰۲
خبرگزاري انتخاب : ماجراي شگفت انگيز ورود يك سگ گله و غير ولگرد به حريم مقدس ثامن الحجج در روزهاي مياني هفته گذشته زائران حرم امام رضا (ع) كه مشغول زيارت در پايين پاي مبارك بودند ار شگفت زده كرد.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري «انتخاب» از مشهد به نقل از شاهدان عيني و فيلم و عكس تهيه شده توسط دوربينهاي مداربسته حرم، در روزهاي مياني هفته گذشته ، زائران حرم امام رضا (ع) ناگهان با سگ سفيدي مواجه شدندكه تا چند متري ضريح مطهر ، پيش آمده بود و به صورت ويژه اي سرش را در درست مقابل پايين پاي مبارك روي زمين گذاشته و با صداهاي عجيب، گريه مي كرد.
بنابراين گزارش، پس از آنكه يكي از دربانها با سگي مواجه شد كه بدون سر و صدا و سري پايين افتاده، قصد ورود به حرم رضوي را داشت، از ورود او به حرم جلوگيري مي كند.
خود دربان در اين مورد به «انتخاب» مي گويد: باورم نمي شد كه اين سگ چگونه به اينجا آمده و با هيچ مانعي رو به رو نشده است.سگ وقتي به طرف من آمد به شكل ارامي و فقط با كلمه "برو" سرش را برگرداند و بدون مقاومت از آنجا دور شد.
سگ ياد شده اينبار با ورود به پاكينگ ويژه ، وارد محوطه مي شود و با مخفي كردن خود در كنار يك كمپرسي حامل سنگ (انطور كه در تصاوير دوربين مدار بسته ديده شده) ، خود را به صحنآزادي مي رساند.
اين سگ با ورود به داخل صحن به هيچ وجه از روي فرشها عبور نمي كند و به شكلي هيچ كس متوجه نمي شود (اما دوربين ها آن را ضبط كرده اند) در حالي كه به شكلي شگفت آور پشت به ضريح نمي كند، تا دو سه متري ضريح مطرح پيش مي رود.
اين سگ در دو سه متري ضريح زانو زده و سرش را به سنگهاي حرم چسبانده و با درآوردن صداهاي عجيب ، شروع به نوعي گريه و مي كند، به طوريكه خدامي كه در اطراف اين سگ پس از ساعتي حلقه مي زنند سر سگ ياد شده را خيس از اشك تعريف مي كنند.
پس از ساعتي يكي از زائرين سگ را مشاهده مي كند و خدام را خبر مي كند.خدام پارچه اي را روي گردن سگ انداخته و با پهن كردن پارچه برزنتي از سگ مي خواهند كه روي برزنت برود.سگ نيز به آرامي روي پارچه مي نشيند و اجازه مي دهد كه خدام شگفت زده، او را به داخل صحن هدايت كنند.
بنا بر گزارش خبرنگار خبرگزاري «انتخاب»، سگ ياد شده به دستور مقامات براي نگهداري به مزرعه ويژه آستان قدس رضوي منتقل شد.

این روزها درگیر عقد دختر داییم هستیم و روی من یه حساب دیگه ای میکنن چون خیلی با هم صمیمی بودیم مخصوصا توی این یک سالی که ما اومده بودیم اینجا بیشتر اوقات با هم میرفتیم ددر و ولگردی ولی
دیگه قراره به جمع مرغها بپیونده و چون همسرش اینجا نیست بعد ازدواج هم بره شهر و دیار همسرش
خب
توی تقریبا این یکسالیکه اومدیم هردو دخترداییام هردو به فاصله ۴-۵ ماه مزدوج شدن خب بسلامتی سوال اینجاست که چرا قبل از ما مزدوج نشدین حالا که من بهتون عادت کردم
نامردا 
شوخی میکنم بهرحال قسمت دیگه اگه میخواستن قبول کنن که زودتر از این حرفها پیش میومد
خلاصه در همین گیر و دار خواستگاری هم چراغ روشن نشون داده بخاطر بنده ولی من زیربار نمیرفتم فکر خواستگار و خواستگاری که میشه من در میرم حوصله استرس و اینکه بشینم غص بخورم که چطوری بگم بیماریمو و اون چطوری قبول بکنه و بعدشم ...
خب خلاصه و لپ مطلب میگم نه نمیخوام 
و رد میکنم اینبار فرق داشت چون خانوادش رو بقیه هم میشناختن منظورم کسانیست که معرف بودن یا شناخت داشتن و ما رو به زور وادار به صحبت کردن 
برخلاف میل بنده مجبور شدم باهاش حرف بزنم چیز خاصیم نپرسیدم فقط چندتا چیز و بعد در مورد دنیای پزشکی ازش پرسیدم که هیچی نمیدونست و حتی میگفت من اصلا مریض نمیشم شاید توی اینهمه سال دوبار سرماخوردگی
و بعدش بهانه که نمیخوام و از این حرفا هرچی مخم رو زدن بچه خوبیه و ... من و مامان که اصلا راضی نبودیم و نیستیم و خلاصه گفتم از طرف من منتفیش کن
مامان بهم میگفت من یه جوریم از عاقبتش میترسم خب من با خیال راحت گفتم نترس به اونجاها نمیکشه و کنسلش کردم
اخه اگه کسی میدونست از بیماریم خوب بود حداقل میگفت این مریضه میخوایش ؟
ولی بدبختی اینجاست که کسی نمیدونه و بقیه هم که دارن اصرار میکنن نمیدونن که ...
و قراره خودشون رو تو دردسر بندازن
بهرحال از جانب من منتفی شد 
دختر داییم یعنی عروس میگه چیه چته چی باعث میشه که اینقدر شانس رو از خودت بکگیری اون میخواد باز حرف بزنه و صحبتهای دیگه چرا این شانس رو از خودت میگیری توی دلم میگفتم دلت خوشه اگه میدونستی چی هست که خودتم اصرار نمیکردی بیخیال بابا
میگه حتما من لایق شنیدن حرفات نیستم که بهم نمیگی میگم نه بابا خب چیزخاصی ندیدم که چشمم رو بگیره و بخوام که ادامه صحبت بدم باهاش بیخیال
قبلا هم به یکی دیگه گفته بودم من نمیتونم بیام فلان جا زندگی کنم اونجا گرمه بهانه سربهانه
خب دیگه بخاطر بیماریم و راز زندگی مجبورم بخاطر پخش نشدنش و شکست از طرف مقابل محکوم بشم به تنهایی ![]()
اوندفعه ای هم بهم میگفتن همه ازدواج کردن و تنها شدی منم با پررویی کامل گفتم خب ازدواج کنن بسلامتی تنها نیستم بخوام برم جایی با مامانم میرم با خانوادم میرم
میگفتن نه با اینامیرفتی دیگه الان نمیشه
خب نشه
چیکار کنم ![]()
بهرحال بدبختی من اینکه خیلی قویم و خدا هر چی سختیه تو دامن اینجانب و خانواده بنده گذاشته دیگه چکار میشه کرد بخاطر این مجبوریم موقعیتها رو از دست بدیم و محوم به تنهایی بشیم ![]()
از اینکه خیلی از بچه ها میان و چرت میگن که نه تو باید بهش بگی حقیقت رو شاید اون قبول بکنه مطمئن باشید چون شناخته شده هست به همه میگه و اون کسیکه این وسط لطمه میخوره و باز تکرار تلخیهای گذشته تکرار میشه من و خانوادم هستیم
پس نمیخوام و با همه این سختیها میجنگم و به هیچی فکر نمیکنم بهرحال قسمت و سرنوشت ما اینطور بوده کاریش نمیشه کرد

اینبار که رفتم پیش دکتر سلامی و علیکی و خوش و بشی 
دکتر رو به من کرد چخبرا ؟؟؟؟؟؟ خوبی خوشی ؟
گفتم ممنون بهتر از این نمیشه
خب دکتر دفترچه رو برداشت و گفت دارو چی میزدی ؟ گفتم داروووووووو 
من ۶ ماهه تزریق نمیکنم دیگه
دکتر چشماش در اومد
گفتم نمیزنم دیگه
گفت برا چی آخه
گفتم خب همینطوری قبلا هم گفته بودم نامنظم میزنم الان دیگه نمیزنم
دکتر گفت برو بخواب ببینم
رفتم دراز کشیدم
و معاینه ای کرد و گفت آره خب بهتر از منی
ولی نباید قطع میکردی
دیوونه ای
منم خندیدم و گفتم آره مامانمم همیشه بهم میگه 
بعد ام ار ایهاییکه قبلا هم دیده بود برای احتیاط اورده بودم با خودم گذاشتم روی میز و گفت خوبه اینا رو هم آوردی
نگاهی کرد و گفت ببین همه چیز خوبه
ولی نمیخوام قطعش بکنی اما حالا که قطع کردی باید دوباره از نو بزنی ![]()
منم هیچی رو لو ندادم تازه پشت در بودیم با مامان تبانی کرده بودیم حالا دکتر رو بگیرم مامانم هیچی نگفت و فقط زیر چشمی منو نگاه میکرد و پوزخند میزد
بعد به دکتر گفتم بابا گذاشتمت سرکار میزنم ولی نامنظم ![]()
خندید و گفت میگم که دیوونه ای و بعد دکتر گفت خب الان برات چندتا کوپامر مینویسم بجا سینووکس چون داروی خیلی خوبیه
روزانه تزریق میکنی
من هیچی نگفتم ولی گفتم نه
گفت اهان تا دیگه منو نذاری سرکار این به اون در 
بعد خندیدیم و نوشت سینووکس
و بعد تشکر و یه سوال جدی 
چون دکتر ازم پرسید برو شوهر کن دیگه گفتم اخه چطوری چیز جالبی گفت گفت توی اینهمه مریض تو اولین نفری هستی که اینطوری هستیا
به هیچکس نگفتی ![]()
خب مگه چیه منم در اومدم گفتم دکتر الان من بخاطر همین هست که دارم خیلی از موقعیتهام رو از دست میدم
نمیتونم بگم چی بگم وقتی من از اینجا رفتم خیلی روحیم بهتر شده کلا اینجا برام خیلی خاطرات بدی داشته
ولی بخاطر ویزیت شما میام اینجا منظورم شهریکه دکترم هستش 
و بعد گفتم الان در حال حاضر در این شهر سه نفر ام اس داشتن یکیش ویلچریه یکیش دوسال پیش مرد و یکیش تازه زایمان کرده و نوزادش نابیناست دکتر جدی گفت ام اس که نوزاد رو نابینا نمیکنه حتما بیماری دیگه ای داشته گفتم بهرحال اینجا میگن ام اس داره من نمیدونم
گفت هر وقت خواستی ازدواج بکنی اصلا نترس به اون پدرسوخته بگو که من درمان شدم مشکلی ندارم اینم شماره دکترم یا بیارش اینجا خودم بهش میگم گفتم یعنی اینهمه راه بیارمش اینجا 
گفت آرررررررررررررررره
باید بیاد باید بدونه گفتم خب باشه بابا ![]()
خب تشکر و خداحافظی
ولی راست میگه من توی این ۶-۷ سال خیلی تنها بودم نه به کسی گفتم بیماریم رو نه کسی میدونه خب برای همین هست میترسم به کسی بگم و قبل از اینکه ترکم بکنه واقعیت و راز زندگیم رو به بقیه بگه برای همین ریسک نکردم تا به الان
دیگه دیگه ![]()
این روزا کارم شده بافتن و بافتن و بافتنی کردن ![]()
انرژی مثبت میگیرم وقتی کارهایی که میبافم و میپوشم رو میبینم من در کنار ام اس خوبیم بهتر از کساییکه حتی از اسمش وحشت دارن و نشستن دارن فکر میکنن که ....
بهتر از کشانیکه دست و پاشون درد میگیره و باید عالم و آدم بفهمن و بدونن که ایشون امروز دست درد داره یا سرماخورده یا سرش درد میکنه
بهرحال بافتنیهای من عبارتست از :
شنل مشکی زیبایی با منگوله
جوراب ساده و یکرنگ با طرح ساده و کشباف البته دو رنگشم درست کردم ولی چون گشاد بود یکی دیگه بافتم
کلاهی برای بابام
شالگردن با نگینهای ظریف
کیف مجلسی
جلیقه البته بافتش رو به کمک مامانم چون خیلی سخت بود
و...
آخرین روزهای پاییز ه و باید خداحافظی کنیم
وارد زمستان میشیم و هوای سرد زمستان و بارون و زیباییهای زمستان 
پیشاپیش بلندترین شب سال ** یلداتون مبارک **
انشالله که گردوی شب یلدا و هندوانه شب یلداتون توپر و قرمز و شیرین باشه

زندگی مثل بادکنکی میمونه دست کودکی
ترس ترکیدن بادکنک لذت داشتن بادکنک رو ازش میگیره
زندگی رو میشه اینطور تصور کرد برای خودمون و برای کسانیکه وقتی برنامه ها یا صحبتهای بقیه رو گوش میدن تا میگن گزگز دست و پا داریم تصور ام اس میاد سراغشون و فلجی
و لذت سلامتی رو از خودشون میگیرن
اونوقت ماها داریم باهاش زندگی میکنیم
علم پیشرفت کرده
ولی ... هنوز دیدگاههای مردم و فاویای مسخرشون لذت زندگی رو ازمون میگیره
ولی من یکی که به حرفهای کسی اصلا گوش نمیدم میخواد دکتر باشه میخواد مردم باشه والله همیشه دکترمم بهم میگه میگه گوش بکن ولی چه فایده تو که کار خودت رو انجام میدی
والله ولم کن بابا بخوام مثل بقیه بشینم فکرهای مسخره بکنم که نمیشه زندگی کرد چون به حرف مردم و بقیه گوش نمیدم و برام ارزش نداره به همین راحتی لذت زندگی رو برای خودم دارم و ازش لذتم میبرم
![]()
چه حس غریبی
امسال با روز تاسوعا روز تولدم مصادف شده نمیدونم چی بگم
فقط میتونم بگم یا اباالفضل یا حسین شهید
نگاهی هم به ما بکن همین
اگه بخوای کادوی تولدم رو پیشاپیش میدی ولی آخه آرزوی من چیزی هستش که ... به امید شفای همه مریضها به امید شفای همه دلهای مریض به امید روزنه امید در دلها
به امید ....
ولی سرنوشت کار خودش رو انجام میده
پیوست :
همونروز برای اولین بار خروسم شروع کرد به اواز خوندن و با صداش بیدارم کرد برای نماز صبح افرین اقا خروسه ما که از ادمها انتظاری خوبی و خبر خوب نداریم از این جک و جونورها بیشتر خبرخوب میرسه در هرزمینه ای هم از لحاظ روحی هم عاطفی خرگوشمم خوابیده و با بقیه رفیق شده گرچه خودش تنهاست و به تنهایی عادت کرده ولی منکه نمیذارم بهش بدم بگذره ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لن و لاریسا مورفی اولین بار در سال 2005 در کالج با یکدیگر آشنا شدند و تصمیم گرفتند خیلی زود پس از فارغ التحصیلی از کالج در دسامبر سال 2006 با یکدیگر ازدواج کنند
ولی پیش از آن زمان، حادثه ناخوشایندی پیش آمد. در 30 سپتامبر همان سال لن در مسیر رفتن به سر کارش در پیتزبرگ دچار یک تصادف شدید شد.
او در آن تصادف دچار آسیب شدید مغزی شد، لاریسا ولی به جای ترک وی و ازدواج با یک مرد سالم، به خانه آنها نقل مکان کرده تا با خانواده لن از او مراقبت کند.
اگرچه لن نمی توانست حرف زده و ارتباط برقرار کند ولی او همچنان او را با خود به بیرون می برد. لاریسا در این باره می گوید:"من می دانستم او هنوز مرا دوست دارد. او نه می توانست حرف بزند و نه چیزی بخورد . در تمام مدت فقط من با او حرف می زدم."
همچنان که حال لن رو به بهبودی می رفت، احتمال ازدواج قوی تر می شد. لاریسا تنها منتظر یک ارتباط از جانب لن بود تا بتواند با او ازدواج کند. همچنان که لن بهتر می شد، پدرش دچار سرطان مغزی شد.
بیماری پدر لن بیشتر لاریسا را تحت تاثیر قرار داد، زیرا می دانست او چقدر دوست دارد که آنها با یکدیگر ازدواج کنند. زمانی که لن تا حدی بهتر شد، لاریسا او را با خود به نزد دادگاه برد تا بتوانند جواز ازدواج بگیرند. به گزارش پرشین وی البته این ازدواج به موقع انجام نشد و پیش از آن پدر لن از دنیا رفت.
آنها در یک مراسم که تنها دوستان و خانواده حضور داشتند حضور پیدا کردند و لاریسا با لن که هنوز به شدت ناتوان است ازدواج کرد. او حتی باید در تمام مدتی که خطبه عقد را کشیش می خواند به او کمک می کرد تا بتواند بایستد. البته او باید در تمام کارهای روزمره به او کمک کند.
و غبطه میخوریم به چنین عشقهاییکه بیشتر از جانب خانمهاست و اقایان ...
البته هست ولی خیلی نادر
بهرحال خوب هست همیشه باید بدونیم اتفاق برای همه هست یا مریضی یا اتفاقات طبیعی ناخواسته دیگر و این نشان میدهد که این دختر چه خوب چه بد این مرد رو واقعا میخواسته
بهرحال عشقتان مبارک
آخییییییییییییییییییییییییش
بعد از اینهمه زحمت و پررو بازیهای عروس خانوم بی تربیت
بالاخره دیروز شرش کم شد اول خانوادش بعدشم خودش
ولی دلم برای نی نی داداشم تنگ میشه دیروز ده روزش بود که بردنش
اینقدر هم پررو شده بود که نگو دختره بی تربیت البته از این خانواده هیچی بعید نیست
همه فامیل فهمیدن که این و خانوادش تربیت خانوادگی ندارن و بلد نیستن رفتار کنن مامان من بنده خدا اینهمه زحمت کشید شب بیداری رفت و امد و تر و خشک
از شستن لباسهای عروس بی تربیتش تا اینکه بره تو بیمارستان بخوابه یادش بده چیکار کنه بعدشم بعد اینهمه زحمت
مثل خر سرشو انداخحت پایین رفت
به درک بره که دیگه برنگرده نافهم و کژ فهم
شورشو در اورده
بخاطر اینا حتی وقت نکردم تزریقاتم رو انجام بدم بیشعورا
حالا که دیگه رفتن به درک حسش نیست
راستی بعدشم قراره بیان برای ختنه کردن بچه اینا فقط دارو و دواشون رو میارن اینجا
خوبه ما اسباب کشی کردیم جاییکه همه چیز در دسترس و بهتره وگرنه باید میومدن توکوچه و بازار
مخ داداشم رو تلیت میکنه بعد میگه بگو من اینطور میخوام یا گفتم فکر کرده بقیه خرن
منم چیز زور بگه حالش رو میگیرم دختر پررو
قبلا میخواست مخ منو بزنه داداش دست گلم رو تقدییمش بکنم از این اخلاقا نداشت الان که خرش از رو پل رد شده هرچی میخواد میکنه منو حالشو میگیرم
بدبختی ما جلو کسی لو نمیدیم ولی پاش برسه دودمانش رو میریزم بیرون بی تربیت و نفهم
والله
پررویی هم حدی داره
فعلا که گم شده نفس میکشیم تا ببینیم باز کی میاد برنامه هامون رو بریزه بهم و موج منفی از خودش در وکنه
میبینمش حالم بد میشه بعضی اوقات میرفتم جای دیگه
قیافش رو نبینم
الهی نی نی سر باباشم رفته صبور و ناز
آآآاااااااااااااااااااااخییییییییییییییییییییییییش
![]()
![]()
![]()
دوست دارم وقتی موج منفی بهم میرسه اینجا خودم رو تخلیه بکنم ![]()
ولی همیشه موجم هرازگاهیه زودی برطرف میشه ولی دوست دارم بعدها اینجا رو بخونم که ببینم چقدر قوی و صبور بودم و هیشکی همدردی نکرد باهام و مثل همیشه خودخوری و...
خب بسلامتی داداش اینا دو روزی هست بچه دار شدن و این دو روز همش توی بیمارستان بودیم همه خوشحال و بچه بسلامتی هم سلامت بود هم نانز و زیبا سر باباش رفته البته یعنی داداش بنده و خدا رو شکر سر مامانش نرفته والله ![]()
صبح من رفتم جایگزین مامانم و مامانش چون اونا نخوابیده بودن و تا صبح بالا سرش بودن و بچه هم همش خواب بود و شیرم نمیخورد و بالاخره مشکلاتی بود
من رفتم اونجا پیش اون همش که همش موبایلش زنگ میزد تا یه ساعت نشسته بودم
و بعدش هی میرفت راه میرفت و اس ام اس بازی
انگار من نمیرفتم بهتر بود ![]()
ایکاش زنگ میزدم که منصرف شدم ولی بالاخره دهن بقیه رو ببندیم و خودی نشون بدیم تحمل کردم با اینکه خسته شدم چون همش در حال دوندگی بودم
همراه فلانی به بخش نوزادان همراه فلانی به بخش سرپرستار
همراه بره دفترچه بیاره بره بیمار رو راه ببره بره کپی بگیره بره نوزاد رو ببره عکس بگیره
خلاصه ما هم بدو بدو ... ![]()
و زائوهاییکه توی اتاق میوردن و همه اه و ناله و بیشترها عوارض سزارین یعنی کتف درد من چون میدونستم و اگاه بودم و خودمم بیشتر اوقات کتف درد رو تجربه کردم میدونستم چطوریه ولی زیادی شلوغش میکردن و تحملشون کم و گریه یکیشم همین زنداداشم بود
توی روحیم خیلی تاثیر گذاشت ![]()
و تا میگفتم برای چی هست کتف درد میخندید و بعد میگفت ای کتفم نگو خندم میگیره
و به حالت عصبی شدن باهام حرف میزد بعدش که اوردیمش خونه
وقتی بازم گفتم عصبانی شدم و به مامانش گفتم چطور به بقیه دوستاش میگه و تعریف میکنه تا من میگم اینطوری میشه اصلا خوشم نیومد و ناراحت شدم
و چون مهمان داشتیم تحمل کردم ولی یه گوشه نشستم ساکت ![]()
اصلا خوشم نیومد اگه یه زمانی خونه خودم بود باور کنید دستش رو میگرفتم مینداختم بیرون ![]()
اینقدر موج منفی گرفتم که ادوست داشتم گریه کنم ولی رفتم تو اتاق و زنگ زدم دختر داییم یکم حرف زدم و بعد دبار نشستم محلش نذاشتم تا قیافش نیاد جلوی صورتم تا یادم بره و یادم رفت
شاید بعدا مثلا فرداصب اینجا رو بخونم خندم بگیره که از چه چیزی ناراحت شدم ولی چون میدونم منظور داره و از من خندیده به قول خودش برای همین ناراحت شدم و عصبانی ![]()
و من در حالت عصبانی همه حرف میزنم چون اصلا اهمیت نداره طرف مقابل خوشش بیاد یا بدش بیاد چون همونطور که هرکسی باهام حرف بزنه همونطور جوابش رو میدم بهرحال اینجا برای خالی کردن عقده ها و دل نگرانیها و ناراحتیهاست
تازه دلم برای نی نیمون تنگ شه ولی باید ۴-۵ روزی بستری باشه چون سرماخورده بود ![]()
بهرحال من بخاطر نی نیمون همه اینا رو تحمل کردم وگرنه همون اخلاق گندی که داشت هنوزم داره و هیچ تغعییر خاصی نکرده من فکر کردم اگه مادر بشه بهتر میشه ولی متاسفانه...
و برای خودم افسوس میخورم که خودم اینو به داداشم معرفی کردم ولی مثل بقیه منت نمیذارم رو دوشش ولی همه رو تحویل میگیرن جز ...
بهرحال سعی میکنم اخرین باری باشه که براش فداکاری کردم و خودم رو خسته
الانم از خستگی چشمام قرمز شده ولی بذار اوئنا دل و غلوه بدن به همدیگه من چیکارم
تا من باشم برای کسی کارخیر نکنم ![]()
ولی توی بخشم بودم به همه کمک میکردم از زائویی گرفته که همراهخ نداشت من براش کاراش رو انجام میدادم تا بیماریکه سه تا شکم زاییدن بود و همراهش خواب بود همش به من میگفت و من بدون هیچ منتی و ناراحتی براش انجام میدادم چه اشکال داره برای کسی کارخیری انجام بدی
ولی امیدوارم پاسخ خوبیها رو بدن نه اینکه طلبکار باشن ![]()
بهرحال من اونموقعها میگفتم خوشیهاش رو خونه مامان جونش کرد فقط دکتر و دوا و زایمونش رو اورد برای ما و مهمانداری
ما هم که دست تنها ![]()
من که هیچ کاری ندارم خودم رو فدا میکنم کسی نگه وای نشسته پاشو مامانت کمر درد داره یا داداشت خودش خستست یا بابات بره اینا رو بیاره
خودم به دید منت همه کارها رو میکنم ولی ایکاش قدر میدونستن
بهرحال بیمارستان و محیط الوده یاداوری خاطرات تداعی اونا اذیت میکنه ![]()
ولی بدبختی اینقدر قویم که دوست دارم سرم رو بزنم به دیوار
![]()
راستی باید توی پیوستهای بقیه مطالبم اضافه بکنم که ایکاش هیچ مردی بازنشسته نشه برای اینکه یکی مثل من و مامانم و بقیه حریف این مرد بنام بابا نمیشیم بعضی اوقات حسرت باباهای دیگه رو میخورم که چیکار میکنن برای دخترشون ولی بابای من
خوشم نمیاد ازش بی اغراق نه اخلاقش نه طرز فکر و نه حرف زدنش
بجای همه تصمیمی میگریه و تا یه حرف حقی میزنی قهر میکنه میره خونه مامانش مامانشم یه جونوری هست مثل خودش و بقیه خواهرش دلم برای مامانم میسوزه که چی کشیده این سی و چندسال الهی مامانی
تازه مامان من وقتی زایمان کرده بود یعنی به اصطلاح مادربزرگ اومده بود خونه خورشت رو مامان درست میکرد مهمانداری خواهرشوهراش رو میکرد و برادر شوهر نمک نشناسی که ۵ سال از عمرشو خونه ما بود و الان قهره البته به درک وبرادر دیگری که پشت سرمون حرف زد و قهر کرد و رفت به درک اونوقت زن ساستمدارش حالا رفته مکه بیخبری و همه اونو بیشتر تحویل میگیرن با اینکه ۴ سال ندیدنش اصلا نه تلفن نه دیداری اونوقت حلالیتم میخواد
اونوقت خورشت که درست میشد مادربزرگ بیشعور گوشتاشو میخورد اب و نخودها رو میداد زن زائو باشه اینا به درک ساک گشتنش و فیش حقوقی پسرش به درد چیش میخورد
بهرحال خدا ایشالله همه اراذل اوباش رو نابود و همه صالحان رو صبر بده که بقیه رو بتونن تحمل کنن
الانم بابا نشسته غذا میخوره تنهایی منتظر ننشست تا بقیه بیان از بیمارستان مثلا مادر عروسمون اینجست باید احترام بذاره ولی متاسفم که باید این بابا رو تحمل کنم هم خودشو هم خانوادشو
حالا بعدا حسابشون رو میرسم چون خیلی سختی کشیدیم از دست اینا و همین عصبیتهاو خودخوریها و کوتاه اومدنا باعث شد که من .........
متنفرم ازتون ![]()
![]()
این روزها خیلی شادم میگم میخندم کلا روحیم عوض شده راحت با بقیه میرم بیرون
گردش ارتباط برقرار میکنم و... با کسانیکه مثلا میشه اینطور تعریفشون کرد دختر خاله دختر داییم منظور به اینکه یعنی فامیل درجه یک نیست ولی روحیات بهم میخوره
خلاصه اینکه خودم رو زدم به کوچه علی چپ گرچه ماهی یکی دوبار تزریق میکنم ولی ین چیزها منو از پا در نمیاره و همچنان شادم
بیشتر بخاطر حرص در اوردن بقیه که با یه سردرد کوچولو میگن وای توکه جا من نیستی
ببینی چه دردی داره وای تو که این دردو نداری
فقط بلدی بخندی و هرهر بزنی و بلندبلند حرف بزنی و بخندی
منم تودلم میگم تا چشات در بیاد
اینقدر میخندم تا بفهمی زندگی با ام اس یعنی خنده یعنی شادی یعنی زندگی
نه اینکه بشینم دنبال درد بگردم و فکر کنم من بدترین و بیمارترین ادم هستم
و بقیه هیچی
برو بابا
بی خاصیتهای کوته فکر
همیشه به بابام میگم اگه کسی جای من بود الان ۶ ماه بود تو کما بود ولی من راحتم و هیچ مشکلی باخودمم ندارم و خشوحالم که تابحال ازدواج نکردم و راهم رو سد نکردم
و. موقعیتهایی هم که پیش میاد بدرد خودشون میخوره اخه ازدواج سنتی بدرد من که شرایط خاصی دارم و ادم خاصی هستم نمیخوره
بعدشم به اشنا نباید بگی همینم مونده بقیه رو خبردار کنه و بشینن و سکته بزنن پس بیخیال زندگیمو میکنم
و شادم تا باورتون نشه
برای همین هست که بهتون ۶-۷ ساله هیچی نگفتم چون کوته فکرید و باورتون مسخره است
پس من با ام اس خوبم و خوشم
همین حالا هی رزه برید جلوی من بگید توکه سردرد نداری بفهمی ما چی میکشیم تو که ام اس نداری بفهمی من از استرس دارم میمیرم توکه سرمانخوریدی ببینی گلوم چقدر چرکی شده
همه اینا موج منفیه ولی من خودم رو با کوچه علی چپ مطابقت دادم چون میخوام زندگی کنم در همین چندسال تا بعد از مرگم بقیه بفهمن من چه ادمی بودم و اینا چه کمسانی بودن که جلوی من جرات میکگردن اینچنینی دردهای مسخره رو به رخ بکشن
وای چقدر دوست دارم باد ادمهای خاص و موج مثبت باشم ولی افسوس

مهر ماه که میشه دلم میگیره 
اونوقتا بخاطر باز شدن مدرسه ها و درس و مشق متنفر بودم از این دوران و حالا برای به خاطر اوردن گذشته مسخره که فقط شامل حال منه و بقیه در خوشی خودشون غرقن 
ولی امسال حتی فکر کردن ازم سلب شده نمیشه روزی ساعتی توی خودم غرق بشم انگار نه انگار من بودم که این مدت در خود فرو میرفتم و ورود به قلبم امکان پذیر نبود .......
بهرحال از اول مهر تا به حال حتی روز ۴ مهر سالگرد روز بیمار شدنم و ام ار ای و بستری شدن و....
مصادف شد با عروسی یکی از اقوام نمیخواستم برم ولی مگه میذارن شاید داره زندگی جوری میشه که خاطرات گذشته رو بیخیال بشم و گذشته رو کم کم از یاد ببرم
آره تا به حال همینطور بوده ولی خب بهرحال این تاریخها که یادم میاد
بدنم شروع به ویبره میکنه یاداوریش سخته ولی بهرحال نشد که بشه بهش فکر کرد بعدشم که طبق معمول زنداداشم که همه برنامه هاش مصادف هست با من یعنی خوشی اون با ناخوشیای من اونم اومد برای سونوگرافی و تعیین وقت زایمان چرا یه روز دیگه نیومد ؟ اصلا چرا عروسی باید همون تاریخ مسخره باشه ؟ اخه مگه عید بود یا جشن بود اصلا چرا این زنه اینهمه تاریخ باید این روز بیاد سونوگرافی و وقت دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
بهرحال اون شب کذایی گذشت فرداش باز دوباره عقد یکی از دختردایی ها که شرحش رو قبلا گفته بودم بود مگه میذاره من نفس بخورم میگه چون ما داریم میریم خرید تو هم ابید باشی چون ما داریم میریم مزون تو هم باید باشی چون ما داریم میریم ارایشگاه باید باشی ![]()
بهرحال ما هم شدیم خواهر عروس دنبال بقیه بدوبدو کارها رو انجام میدادیم سر سفره عقدم بنده رو به زور فرستادن بالا سر عروس و داماد که بیا پارچه بالای سرعروس رو بگیر منم بشدنت مخالف بودم ولی زور عروس زیادتر از این حرفها بود و بالاجبار ....
بعدشم که چندشب گرفتار جشن و سور عقد عروس خانوم و داماد پسر آخری و....
بنده هم نقش همه چیز رو بازی میکنم ![]()
بهرحال خودم ور فراموش کردم ولی فقط یه نکته عجیب برام اتفاق افتاد وقتی تور بالای سرعروس رو گرفتم و نگاهم به قران توی دست عروس و داماد افتاد ناخوداگاه اشکم ... ولی چندقطره بیشتر نبود
ولی منقلب شدم بهرحال ارزوی خوشبختی براشون میکنم
و این شد برای اینکه این چندروز مصادف با خاطرات گذشتم انگار فراموش کردن این خاطرات بود چون دقیقا این اتفاقات تا به امروز بود و بعدش همه چیز به روتین و روزمرگی خودش ........
حالا من هی حرص بخورم چرا این تاریخ چرا این ...
آخه این تاریخها برای بقیه موندگاره و برای من ......![]()
بهرحال منم فراموشش کردم کلا از موقعیکه قیافه های چندش اور گذشته رو نمیبینم و اون شهرکذایی رو کلا یه ادم دیگه ای شدم شاید سخت باشه که بفهمی بقیه از اسم بیماریت وحشت دارن و سخت باشه که بفهمی توی این شهرفعلی تنها کسیکه بیماری .......... تویی ولی میتونی به خودتم افتخار کنی ![]()
که ادم خاصی هستی و دلیل ازدواج نکردنت که بقیه توش موندن چیه
ولی بهرحال برای خودم افتخاره ولی سخته که از همه خواسته هات بگذری من چندماهی هم هست که از خدا شاکیم یا یه جورایی ناامید
و دیگه هیچی ازش نمیخوام چون بهم نمیده منم اصرار نمیکنم بذار بقیه خوش باشن و نفهمن من چمه و چی کشیدم و در تصورشون همون ادم قبلی و پرانرژی و اکتیو باشم
این بهتره
*********************************
فکر میکنم در جواب دوستانیکه میگن برو خدا رو شکر ک
ن بخاطر چیزهای داشته و فراموش کن چیزهای نداشته رو باید دوباره متذکر بشم پست قبلی رو که خیلیها نخونده دارن پستهای بعدی رو قضاوت میکنند
بهرحال این پست رو حتما بخونید
برخورد پدریکه دخترش مبتلا به بیماری ام اس است
و این گذرا هست یعنی شاید یه ماه طول بکشه قهر و بعدش عادی بشه ولی بهرحال روی این ادم و ادمها سرمایه گذاری و حساب نمیکنم
بهرحال من مهم نیست برام و تا دلتون بخواد توی عروسی ترکوندم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اتل متل یه مورچه
قدم میزد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد
پای اونو لگد کرد
مورچه ی پا شکسته
راه نمیره نشسته
با برگی پاشو بسته
نمیتونه کار کنه
دونه ها رو بار کنه
تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی
عیب نداره سیاهی
خوب بشه پات الهی

سالهای قبل که خودم رو مقایسه میکنم با الان میبینم عاشق امام رضا بودم اسمشو میشنیدم اشک تو چشمام حلقه میزد و عاشقش بودم ولی الان مدتهاست از هیچکش و هیچ چیز انتظاری ندارم
و واقعا دارم روزهای ناامیدی رو حس میکنم واقعا فکر نمیکردم آیندم اینطور باشه که همش فراری باشم از همه چیز از همه کس تا کسی از گذشته رو میبینم سریع جیم فنگ میشم که ازم نپرسه چیکار میکنی و من بگم هیچی خودم رو وقف حیواناتم کردم و در حال حاضر منیکه مخ دانشگاه بودم الان نشستم توی خونه از بیکاری لم میدم به پشتی صندلی و کامپیوتربازی میکنم
یادم هست ۴-۵ سال پیش که رفتم امام رضا دوبار پشت سر هم رفتم همون سالش ولیحاجاتم براورده نشد دیگه بیخیال مشهدم شدم از خدا هم خواسته های کوچیکی داشتم مثل اینکه بابا من جونم در اومد بسکه دنبال کار گشتم یعنی لایق هیچ جا نیستم مثلا یا ....
بهرحال از هیچکس دیگه انتظار ندارم و همیشه یه نقطه امیدی توی زندگیم برق میزد ولی مدتهاست دنبال اون نقطه میگردم و هربار ناامیدتر میشم و واقعا حس ناامیدی رو در خودم میبینم
خب دایی اینا رفتن مشهد هرچی به من گفتن درجواب میگفتم برید بسلامت خوش بگذره من وقت امام رضا رو نمیگیرم چون میدونستم حاجتم .....
بهرحال تولدت مبارک امیدوارم حاجت زائرات براورده بشه
من که دیگه هیچی نمیخوام
فقط میخوام موج منفی نگیرم گرچه خودم بعضی اوقات منفی نگر میشم ولی ان چیز که عیان است چه حاجت به بیان است فکر میکردم خدا هوامو خیلی داره ولی ....
فکر میکردم منیکه اینهمه سختی کشیدم و دم نزدم و همیشه میگن حق با صابران است و بعداز هر سختی اسونیست باید دیگه الان اسونیهای من باشه ولی هربار سرشکسته تر شدم
بهرحال...
راستی ام ار ایهایم رو هم هنوز نبردم دکتر دکی جون مرخصی تشریف دارن بهرحال منیکه عکس بدون جواب گرفتم خودم میدونم نظر دکترم چیه از اونم انتظار شاغی ندارم

ددددددددددددینگ دینگ
دادا دااااااااااا دادا داااااااااااااااا دین دین دیییییییییییییییییییییییییییین
دیدین دیندین دیندین
دودو دودو دوووووووووووووووووووووو دودو دووووووووووووووووووووووووووووووو دودو دوووووووووووو
دددااااااااااااا داااااااااا ددداااااااااا داااااااااا
دینگ دینگ دینگ
بینگ بینگ بییییییییییییییییینگ
بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
بربر بر بربررررررررررررررررررررر
ددددددددددددددددد ررررررررررررررررررررررررر ببببببببببببببببببببببببببب للللللللللللللللللللل گگگگگگگگگگگگ
اینا صداهای درون کانال ام ار آی هستش سرم رفت اووووووووووووووف ![]()
بدون اهمیت به جواب متخصص ام ار ای رو ورداشتم و اوردم چون معلوم جوابش چیه منم منتظر متخصص نموندم
حالا تا ببینم کی حال و حوصله دارم برم پیش دکی جون
خودم که بهتره تشخیصم
تازه وقتی رفتم فرم رو پر کنم نوشته بود بیماری خاصی داری نوشتم نخیر نوشته بود سابقه مغزی مثل ام اس نوشتم نچ بعد تحویل دادم و رفتم برای ام ار ای
ها ها هاااااااا ![]()
روز قبلشم بدون اهمیت بعد از دوسه هفته بی تزریقی یه تزریق ناقابل انجام دادم و چون حوصله نداشتم دوجا سوراخ کردم تا نیدل محترم فرو بره و برای ام ار ای هم پرستار محترم دو جا رو سوراخ فرمودن و هی سوراخ کردن
تا بلکه جای مناسب رو پیدا کنند برای رگ گیری و وصل انژیوکد که درد بسیاری داشت ولی همچنان صبر ایوب رو پیشه کرده ایم
از موقعیکه اومدیم شهر و خانه جدید
تا بحال که خوب بوده خدا رو شکر درسته اوایلش خیلی سخت بود خیلییییییییییی آخه خیلی تمایل نداشتیم بیایم اینجا و روزهای بدی داشتیم و این روی من خیلی تاثیر گذاشته بود
ولی بهرحال خوبیهایی هم داشته همینکه در این شهر دور فامیل هستیم تنها نیستیم یا خاطرات شهر قبلی رو فراموش کردیم بدیهاش و.... بالاخره خاطرات اندک خوبی هم داشته ولی بهرحال .........
بیشتر روزها که حوصلم سر میره با دختر داییام میریم بیرون و گردش ولی شاید ماهی یه بار اتفاق بیفته بهرحال ساعتها توی خیابوناه و پاساژها میچرخیم انگار ن انگار که من ..... ![]()
بهرحال همینکه از حال من خبر ندارم بسی جای خوشحالی داره و من پا به پای اونها بدون کم اوردن ......
تازه اونا بعضی اوقات میگن ماخسته شدیم ایکاش بابا بیاد دنبالمون در عوض من میام خونه اول نماز
چون با شکم پر اصلا نمیتونم نماز بخونم بعدش میرم شامی چیزی اماده میکنم یا کمکی میدم ظرفا رو میشورم و بعد پذیرایی و خوردن و..... اونوقت که به خودم افتخار میکنم تازه به زور این روزا مامان رو فرستادم چندروزی سفر و شدم خانم خونه و سرویس به بابا میدم بازم ایول به خودم 
ولی بهرحال نمیشه دور از چشم بقیه تزریقم رو انجام بدم الانم دوهفته بیشتر که نشده تزریق کنم اخه یه وقت میبینی کسی سربرسه یا فرداش اگه کمی حوصله نداشته باشم باید .... کارهایی انجام بدم برای همین وقت نشده ![]()
بهرحال زندگی میگذره و من در کنار ام اس احساس خوبی دارم ![]()
ولی آرزوی هر پدر و مادری سلامتی و خوشبختی بچه هاش هستش ![]()
تازه این روزها هم که با بقیه میرم گردش و تفریح شاید همین روزها ازدواج بکنند بازم خودمو و تنهاییام باشه ولی بهرحال مشکلی نیست من همیشه خیلی قوی بودم و بازم هستم ایشالله همه خوشحال باشن و خوشبخت و موفق ![]()
حالم گرفتست مدتیه که خیلی لاغر شدم برای چی ؟
یه مشت جوجه محلی گرفتم روحیم فوق العاده
ولی این مدت همشون دارن .... ![]()
شنبه یکیشون و امروز یکی دیگه جوجه کاکلی خوشکل که توی دستام جون کند یعنی پرید و یهو جونش انگار از تو دهنش زد بیرون ندیده بودم اینطور یهو بغضم ترکید و.... ![]()
اون یکی دوستش همش میومد تو دست و پام که ببینش ولی من نمیذاشتم و اون امروز تنها شد![]()
دلم برای چشمای پر از حرفش سوخت و بغلش کردم و....![]()
وقتی رفتم ببینمش کجاست دیدم پیش یکی دیگه نشسته گرچه هر چند دقیقه یه تو سری هم ازش میخوره ولی میخواد زندگیشو بکنه ولی با خاطرات دوستیکه این مدت باهاش بوده
و حالم خیلی گرفته شد همینا باعث میشه که لاغر بشم و.... ![]()
دلخوشی منم ایناست دیگه بده دارم از حیوانات و پرندگان بی زبون و بامحبت نگهداری میکنم و بزرگشون میکنم که همدمم باشن و ...
یا با تعویض اب ماهی ماهیم یهو بره پایین و نفساش کم بشه و دیگه نیاد بالا ولی انگار زندگی سرناسازگاری باهام داره و داره کلا حالگیری میکنه همش حالگیری
خدا رو شکر ماه رمضون امسالم به خوبی گذشت اتفاقا امسال به من یکی چسبید بنظرم خوب بود درسته توی گرما بود یا ساعتهاش خیلی طولانیتر بود ولی کلا برنامه ریزی زمانیمون و ............ خوب بود ![]()
درسته من یه هفته بیشتر روزه نگرفتم ولی بهرحال بهم خوش گذشت خوب بود نسبت به سالهای قبلی حتی نماز عید فطرشم امسال فرق داشت برای من شاید عارفانه تر و ملکوتی تر بود اونم خوب بود
بهرحال ماه عسل امسالم گذشت از اولین برنامشون با حضور یکی از ام اسیها که بیماریش پیشرفت کرده بود تا برنامه های نزدیک به اخرش که ام اسیهای ویلچری رو که باهم ازدواج کرده بودن و برنامه شبکه دو که در رابطه با این بود که در ماه رمضان کمک مالی بدید به این بیماران و حضور بازیگران و خوانندگان و دلسوزی و افسوس برای ام اسیها ![]()
من خوب ندیدمش خدا رو شکر ولی دیروز که دیدم خضور یکی از بازیکنهای فوتبال که اینطور ام اس رو تعریف کرد که من خوب این بیماری ور میشناسم پدرم دو سال باهاش جنگید و بیماری سخت و بدی بود و بعد از دو سال مرد و افسوس و خنده های مسخره مجریان که اره این بیماری خیلی بده و کمکهای مالی رو .........
بهرحال من از خدا خواستم خیلی مقاوم باشم در برابر این توهینها و نگاههای احمقانه و ..... ![]()
و هستم
و از این برنامه americas got talent لذت میبرم از اینکه ادمهای مشهور میان در هر شهر یا کشوری و یه برنامه ای رو راه میندازن که ادمهای ستاره و خوب و خاص رو انتخاب کنن لذت میبرم از اینکه استعداد یابی میشن و بهشون ارزش میدن اگه من بودم حتما شرکت میکردم بعنوان یه ام اسی ناشناخته که نه اسمش در لیستی هست نه در انجمنی نه در داروخونه معروفی نه در مطبی نه در شهری هیچ هیچ هیچ
کلا دوست ندارم و نداریم ![]()
و دارم راحت زندگیمو میکنم و لذتم میبرم از زندگی شاید گاهی ناراحت یا دپرس بشم ولی اون بخاطر همون نکگاههای بدی هست که ........... پیش میاد و اگه میدونستن من یکی از همونوهایی هستم که اینا در موردش حرف میزنن به قطع خفه خون میگرفتن 
ولی دوست ندارم به ادمهای کوته فکر و منفی نگر و معمولی بگم و جار بزنم بهرحال اگه واقعا موقعیتش پیش بیاد حتما جار هم میزنم ولی به کسی ربطی نداره
خلاصه من اگه بودم تو این برنامه خیلی کارها میکردم و نشون میدادم یه ام اسی و یا هزاران ام اسی مثل اون چیزهاییکه شما فکر میکنید نیستن
و حتما اگه زمانی ماه عسل پیشنهاد بده در برنامشون شرکت کنم علیرغم مخالفت خانواده با سر میرفتم ولی شتر در خواب بیند پنبه دانه ![]()
توی یکی از برنامه هاشون نشون داد دو خواهر که مشکل ژنتیکی دارن و نمیتونن نفس بکشن خوب و تا ۳۵ سالگی بیشتر عمر نمیکنن بخاطر اینکه به همه ثابت بکنن که ما میتونیم بخونیم برخلاف نظر شما همه رو حیرت زده کردن خوشم اومد روی بقیه رو سیاه کرد![]()
بهرحال اینا آرزوهایی هست که بر جوانان عیب نیست ![]()
امیدوارم ماه خوبی رو پشت سرگذاشته باشید و عید خوبی رو همچنین
راستی یادمم رفت بگم باز دوباره داروها نایاب و کمیاب شدن و مسخره بازی در اوردن و باز ما شدیم موش ازمایشگاهی یه بار اینو بزنیم یه بار ایرانیشو یه بار خارج یه بار هفتگی یه بار ............
ایشالله خدا همتون رو شفا بده دستتون درد نکنه که به همه چیز اهمیت میدید جز .... ![]()
بار ماه رمضان آمد و استرس حالا بماند استرسش برای چیه ولی یادم هست سالهای قبلتر که برای پیشواز روزه میگرفتم شاید ۲۰ روز بیشتر تا بعد وارد رمضان شوم خوش بود
سفره افطار و افطاری و. سحری رنگ وبوی خحاصی داشت برایم و دوست داشتم مثل توی فیلمها همیشه برای م اتفاق خاصی بیفتد و چیزی شبیه معجزه تا اینکه چدسال قبل ام اس وارد زندگیم شد در ماه رمضان و ....
و دیگه اون حس و حال رو ندارم شاید کم و بیش روزه هایم رو بگیرم ولی هیچ حس خوشایندی ندارم و شاید تازه بیشتر استرس میگیرم و دوست دارم زودتر تمام شود
سال نود در برنامه ماه عسل خیلی خوشحال شدم که جزو بیماران ام اس هستم و امسال سال نود و دو با تفاوت دو سال احساس ناراحتی کردم
چرایش مشخص است ؟
دو سال پیش از زن و مرد جووانیکه خانم مبتلا به ام اس است دعوت کردن و همسرش با اگاهی از بیماری دختر و مشکلات زیدی که داشت و عصا به دست بود ابراز علاقه کرده بود و جزو خوانندگان وبلاگش بود و اشناییش همینطور و بعد دوستان دیگر رو که یکی قله دماوند رو فتح و دیگری سرپا و رییس انجمن ام اس و همدردان بود به خودم کلی افتخار کردم و احساس رضایت و خرسندی که بالاخرعه در رسانه ملی ام اس به نحو احسنت و در سه حالت متفاوت نشان داده شده
و امسال بخاطر پرس و جو های زیادی که دوستان و مردم داشتن باز زن و شوهر جوان رو به برنامه ماه عسل فراخواندن ولی دریغ از اینکه من به تنهایی داشتم این برنامه رو نگاه میکردم که یهو ....
سوسن سوسنیکه با عصا بود دو سال پیش و دست در دست امیر باهم قدم زنان وارد صحنه شدن الان سوسن چاق شده بخاطر استفاده از کورتنها و قرص و .... متفاوت و روی ویلچر نشسته و حالا میخواهد به مردم نشان بدهد که بله ام اس یعنی عصا و یولچر یعنی بعد از دوسال بیماری من پیشرفت کرده و ویلچر نشین شدم
اخ که داغون شدم اخ که وقتی امیر بلند میگفت من حرف و حدیثهای زیادی توی زندگیم داشته ام بخاطر خانمم و میگفتن چرا این چرا با این زن و مشکلاتش ازدواج کردی و حالا که ...
امیر خیلی با کمال پررویی جواب داد من بخاطر پاهایش با او ازدواج نکردم که حالا باطر ویلچریش ناراحت باشم من میدونستم و این از عهده من بر میومد حتی توی وب سوسن بارها خوانده بودم که وقتی امیر خسته و کوفته از سرکار میاد غذا درست میکند و عکسهایش رو گذاشته بود مرغ و سوپ برنج ته دیگه سبزی سالاد و...
وقتی حرفهای امیر رو میشنیدم بقول سوسن خیلی بهش حسودیم شد از اینکه همسری داره که براش حکم یه فرشته رو داره اشکم دراومد
بهرحال از برنامشون راضی نبودم و تمام شد
جالبیش اینجاست که قبل از اینکه این پست رو بیام بنویسم پست دیگری نوشته بودم و این عکس رو گذاشته بودم ولی الان دلیتش کردم و فقط عکس سفره های افطاری رو کپی پیست کردم همین
روزه هاتون مقبول و التماس دعا

************
پیوست : من تعجب میکنم از کسانیکه بعنوان الگو میارن توی برنامه اونم توی ماه رمضان یعنی ادمهای خاص و کسانیکه موفق هستن نه کمسی مثل سوسن که اگر برید و کامنتهای پستهاش رو بخونید میبینید فقط داره تند حرف میزنه با مخاطبان و با کمال پررویی در جواب میگه من اینو نگفتم اینو پرسیدن و....
ولی واقعیتش هرکسی ایشون رو میبینن و یا به وبلاگش میرن دپرس میشه من خودم بعنوان یه بیمار و هم بعنوان یه خواننده وقتی میرم وبش رو میخونم همش از غم و عذاب و مشکلات مینویسه و واقعا روحیه ادم رو میگیره
متاسفم براشون که باید درست حرف بزنن و با وجود اینکه توی صداوسیما همه دیدنش باید از موفقیتاش بنویسه ولی داره در زمان گذشته خودش زندگی میکنه و همیش میگه فلان سال میرفتم سرکار فلان سال نرفتم سرکار خب شما رو چرا بعنوان یه ام اسی اکتیو اوردن صداوسیما شما رو باید بعنوان یه نمونه بارز ام اس که جامعه ام اس رو اینطور پذیرفته شناسایی میکردن و دعوت میکردن
بهرحال برات واقعا متاسفم
الان همین دیروز یکی از دوستان قدیمی خانوادگی خانمش که بالای ۵۰ سال داره یهو فلج میشه فلج کامل روحیشو میابزه همه میگن حتما ام اس داره چرا چیزه دیگه ای به ذهنشون نیومد بهرحال بعداز مدتی و ازمایشات متعدد میفهمن کمبود ب دوازده یا فولیک اسید داشته و الان امپولهای ویتامینه میزنه متاسفم برای جامعه و تو بعنوان یه ام اسی که فقط بلدی مثل بقیه آه وناله بکنی و متاسفم برای خودم که باید فقط اسم این بیماری رو به یدک بکشم و این سختر از خود بیماری هستش و باید چنین ادمهایی رو تحمل کنیم با کوته فکری خودشون که از حرف مخاطبان برداشت بد میکنن و تند تند با هرلحنی دوست دارن جواب میدن ![]()
در ماههای گذشته هم یکی دو روزی برمیگشتیم به همون شهر قبلی که من توش بدنیا اومدم مریض شدم دانشگاه رفتم و....
و الان در جای دیگه ای هستیم و اسباب کشی کردیم ولی چون از طریق همون بیمارستان در ارتباط بودیم و دارو میگرفتیم مجبورم بخاطر اینکه اینجا دیگه شناخته نشم و نگم این دارو چیه و بخاطر من فقط دارو نیارن از همون مکان قبلی دارو بگیریم و هر ماه اونجا رو ببینم
سریهای قبل که رفتم با مرگ ماهیم بعد مرگ جوجه ایکه براتون نوشتم و این سری هم وقتی اومدم با اینکه فقط یه روز نبودم وقتی اومدم غذا بدم خرگوش و جوجه ها و مرغام یهو دیدم یکی از جوجه هام که بزرگ شده بود یعنی ۴ ماه یا بیشتر افتاده تو کاسه اب و مرده
شوک شدم ![]()
چطور ممکنه تا دیروز که رفتم هیچیش نبود بعد حالا که اومدم با این صحنه مواجه شدم خلاصه خیلی حالم گرفته شد اومدم اینجا تا دلم خالی بشه این چه رمزیه هر وقت به اون شهر نکبت میرم حتی برای یکی دو روز باز یه چیزی یه اتفاقی میفته اخیرا اینطور شده
خدا اخه چراااااااااااااااا ![]()
![]()
بدبختی من فکر میکنم این اتفاق تازه بوده اخه وقتی بلندش کردم که ببرمش بیرون دیدم خیس خیسه و انگار مثلا چندساعتی بوده که مرده و خودم رو مقصر فکر میکنم میگم اگه زودتر اومده بودم شاید داشته دست و پا میزده توی کاسه ابیکه هرروز ازش اب میخورد و بزرگ هم نیست زیاد براش که بگم توش غرق شده و بعد خفه شده
خیلی ناراحت شدم ![]()
باز دوباره یکی دیگه از جونورام رو از دست دادم ![]()
![]()
هنوز برام مثل یه مسئله نامعلوم و حل ناشدنیه که چطور مرده اخه این که هیچیش نبود نه مریض بود نه کوچیک بود که بیفته توی اب نه کاسش خیلی بزرگ بوده چی بگم والله توش موندم یه لحظه فکر کردم باز ۲۱-۲ تیره یعنی منظورم اینکه روزیکه دوماه اخیر اتفاق داره میفته خلاصه بقیش رو به خیر بگذره وقتی اومدم با پلاستیک توی دستم که جوجه مرغم رو توش گذاشته بودم به مامان گفتم دیگه برای باهات نمیام به اون شهر من خودم تازه از دست اون شهر و خونه راحت شدم هر بار میام اینطور میشه اخه من نمیدونم این چطوری مرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
چند روز پیش رفته بودم یه چینی آلات همینطور نگاه کنم اینقدر چینی هاش قشنگ بودن که آدم دوست داشت همینطور برای خودش نگاه کنه 
فروشنده پشت سرم نشسته بود دست کشیدم به یکی از جنسها و بلند گفتم ببخشید این چندقیمته صدایی نشنیدم دوباره با صدایی رساتر گفتم ببخشید این چه قیمته
بازم صدایی نشنیدم برگشتم و با خودم گفتم شاید داره با کسی حرف میزنه دیدم سرش پایینه داد زدم ببخشید آقا با شما هستم میگم این چه قیمته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
حرصم در اومده بود دیدم با بی اهمیتی بلند گفت ۴۵۰۰۰ تومنننننننننننننننننننن
یه نگاهی بهش کردم و بدم اومد از نوع رفتارش دوباره رفتم دست زدم به کریستالی و گفتم این یکی چی دیدم یه نگاهی بهم کرد و جواب نداد
محلش نذاشتم و از مغازه زدم بیرون گفتم نخواستیم با این اخلاقت و بلند در رو کوبیدم بهم ![]()
چند روز بعد که داشتم ادرس رو به زنداییم میدادم که یه مغازه ای هست چینی هاش خیلی قشنگه ولی اخلاق مغازه دار بده و باید جذب بکنه مشتری رو نه فراریش بده
زندایی گفت آخی این بنده خدا مریضه که مدتها بود اصلا نمیومد دکان خواهر زادش میومد یا کلا دکانش بسته بود خب برای من جالب شد که بفهمم بدونم چه مرگش بوده ![]()
بهرحال توی این شهرکه کسی ام اس نداره با اجازتون فقط دونفر داشتن که یکی ویلچری و یکی هم دو سال پیش فوت شده بود بهرحال ام اس یعنی این اینجا![]()
بعد زندایی بهم گفت آره سرطان داره توی دلم خندم گرفته بود منم چون حرصم در اومده بود اخمی کردم و گفتم چه ربطی داره نیمی از مردم با این سرطان دارن دست و پنجه نرم میکنن یعنی باید همه اینطوری باشن ![]()
خندم از این بود که توی دل خودم گفتم خوبه زندایی و بقیه نمیدونن من ام اس دارم وگرنه حتما میگفتن آخی این بنده خدا حق داشته که هر وقت بحث ازدواج میشه در میره و بحث رو میپیچوند و .... 
بهرحال اینم از طرز فکر این آدمها دیگه فکر میکنن هیچکش هیچیش نیست فقط خودشون قراره بمیرن و اخلاقشون اینطوری میشن درسته من خودمم بعداز بیماری یکم اخلاقم تند شده و رک شدم ولی بهرحال من خودم رو با این فکر آروم میکنم که من حرف منطقی میزنم و باید بقیه ظرفیت داشته باشن و اینکه من مشکل سیستم عصبی دارم و پلاکها روی اخلاقم تاثیر گذاشته برعکس بقیه هستم ![]()
از لحاظ ظاهری عمرا بفهمی من ۷-۸ ساله ام اس دارم ولی از لحاظ اخلاقی میگی واه واه این دختره یه تخته کم داره
والله خودمم میگم اینطور نیستم که انکار کنم
این صداقتم منو کشته ![]()
تقریبا یه ماه پیش عمم یه جوجه رنگی که تقریبا دوماه یا بیشترش بود رو برام آورد گفت صاحبش نخواستش
دلم براش سوخت گفتم چرا
گفت چون سروصدا میکرد وقتی اوردمش پیش خودم به عشق اون رفتم ۵ تا جوجه محلی خریدم با اینکه جا نداشتیم و حیاط خیلی کوچیک بوداز اونطرف دوتا مرغ و خرگوشمم بنده خداها به سختی باهم بازی میکردن ولی بهرحال
خیلی توی این یه ماه بهم عادت کرده بودیم از روز اولیکه دیدمش و به تنهایی میرفت یه گوشه میخوابید و از پس خودش برمیومد تا اینکه هر وقت میرفت صداش میکردم بهش غذا بدم بدو بدو میومد دنبالم و همش باید سرشو میذاشت روی پام چون دستی شده بود
تا منو میدید هرحجا میرفت میومد دنبالم گناه داشت حاضر بود بخاطر اینکه به من برسه از هفت خان رستم بگذره تا بیاد پیشم و بخوابه
![]()
ولی امروز وقتی رفتم دیدمش دیدم یه گوشه افتاده از گرما یا .... بردمش زیر پنکه یکم جون کگرفت پاهای فلج شدش رو اورد بالا یکی از چشماشو باز کرد و اومد طرفم و سرشو گذاشتم روی پام در اخرین لحظاتم میخواست پیشم باشه بغلش کردم گفت جوجه کوچولو میخوای بری تازه یکی پیدا شده بود منو دوست داشته باشه هرجا میرم بیاد دنبالم ولی...
بعد دو سه ساعت بعد خشک شد و...
قبلشم به هزار و زور و زحمت دهنشو باز کردم چندقطره ذاب ریختم توی حلقش تا تشنه نمیره
عکسشو بذارم ناراحت میشم بیخیال
دو ماه پشت سر هم در یه روز خاص جوجه و ماهیم رو از دست دادم حالا ماهی مال خودم بود ولی این جوجه مال نوه یکی از همسایه های عمم بود گفته بود اگه بزرگ شد میخوامش ولی ....
دیشب خیلی گریه کردم مثل روزیکه مرغم یا ماهیم مرده بود و دل بسته حیوانات شده بودم حیوانات رو بیشتر از آدمها دوست داشتم و دارم چون از آدمها خیری ندیدم
بهرحال سعی میکنم فراموش کنم امروز رفتم به بقیه جوجه ها غذا بدم سعی میکردم جاشو نگاه نکنم چون بنده خدا جایی نداشت هرجا من بودم اونم بود جوجه کوچولویه ماه پیشم بودی ولی بهم خیلی انرژی داده بودی مرسی ازت ولی با رفتنت باز انرژیم رو ازم گرفتی ![]()
هرکی برای خودش مادربزرگی داره سرش میذاره روی پاهاش قصه براش تعریف میکنن میری خونشون انرژی میگیری دوست دارن
از قدیما میگه از تجربیاتش از زندگیش
ولی من از چی شانس اوردم که از این جونور شانس بیارم مادربزرگی دارم که دوست دارم سر به تنش نباشه ازش متنفرم چرا چراشو براتون میگم
اولا که متولد۱۳۰۵ هست میگه شناسنامم بزرگتر از خودمه خب بابا باشه متولد ۱۳۷۰ هستی خب این از سنش که روش حساسه یکی بهش بگه وای بی بی جون چرا اینقدر لاغر شدی لپات کوش افسرده میشه که بهم گفتن لاغر شدی بخدای احد و واحد این پیرزن نه چربی داره نهه فشار خون نه کلسترول هیچی نداره
همه کار میکنه از صبح تا شب بیرونه
آمار همو رو داره مخصوصا بابای ساده منو
خدا رو شکر همه چیزو لو میده ولی نمیدونه من مریضم آخه آدم مجرد باشه جوون باشه دخترم باشه یه مادربزرگ سالمم داشته باشه بعد ام اسم داشته باشه چی بگم والله بعضی اوقات میگم با این شرایط حتما ام اس من اشتباهی بوده خلاصه از موقعیکه اومدیم این شهر نزدیک این اختاپوسیم
وقتی میاد اینجا عصبی میشم چون از همه چیز میپرسه تو همه چیز کنجکاوه تنها کاریکه نمیکنه در کم رو باز نمیکنه بشدت از این کاراش بدم میاد از سوال و جواب پرسیدناش از حرص در اوردنش از اینکه میبینه مامان من چیز سالمی توی بدنش باقی نمونده و خوشحال میشه از اینکه فکر میکنه همه نوکر و خادمشن و دستورمیده و حکومت میکنه مامان منم بنده خدا هیچی نمیگه ولی اون دو تا عروسا سالی یه بارم نمیان بهش سربزنن محلشم نمیذارن ولی اگه خبری یه روز از مامان من نباشه سریع یا خودش زنگ میزنه یا میده دست دختراش میگه سریع خبر بهم بدین ببینم چه خبر کی اومده خونشون دیروز کجا بودن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و بماند بقیه ماجرا
بهرحال خوشم نمیاد ازش و دوست دارم بعضی اوقات ...........
بهرحال زور بابای من بیشتر بود بجای اینکه منو بیاره جاییکه اب و هوا داشته باشه و آرامش آورده جاییکه خودش نزدیک مامان جونش اینا باشه هر روز بهشون سربزنه و خبرهای انلاین به گوششون برسه
برای همین افکار هست که میگم خدا به من اشتباهی ام اس داده در این شرایط
وگرنه من ام اسم رو دوست دارم ولی بخاطر اینکه اینا روی اعصابم تاثیر میذارن و ............. حرصم در میاد
بهرحال طرف این روزا دستور داده همه بسیج بشن برای اینکه خونش رو سرو سامون بدن که گچ کار و سفیدکار بیارن خونشو درست کنن بابای منو و بابابزرگ بنده خدا درگیر این کاران
چی بگم .....

پیوست : بعضی از دوستان در کامنتها بصورت همگانی و خصوصی نوشتن که خب باز جای شکرش باقیه که توی کمد ها نگاه نمیکنه این دایناسور
بابا دلتون خوشه ها الان شده شاه پریون وگرنه تا چندسال قبل که تویکمدها و زیر تختها رونگاه میکرد که هیچ توی کیفکمون و حتی ساکها رو هم نگاه میکرد یا در زمانهای قدیم خورشت میخواست بیاره سرسفره اول خودش گوشتاشو میخورد ابش رو میورد برای بقیه تا میل کنن
عجب دل خوشی دارینا
این هفته بدک نبود بهرحال زندگی و روزها و هفته ها پیاپی میگذرد 
روز آخر اعتکاف دوست داشتم برم و در جوار معتکفان باشم برای چندساعتی اونجا بودم چون محیطش گرم بود و تعداد زیاد دیرتر رفتم و تا بعد از اذون مغرب و عشا و نماز اونجا بودم ولی برای اولین بار تجربه خوبی بود 
بعدشم دست تنها کلی مهمان داشتیم و خیلی از دوتسان بخاطر خانه ایکه جدید نیست ولی اسبابکشی کرده بودیم برنامه ریزی کرده بودن و اومدن پیشمون و خدا رو شکر تموم شد ![]()
و در آخرم امسال مثل سالهای قبلی و بعدی روز جهانی ام اس و روزم رو تنهایی جشن گرفتم و منتظرم تا ببینم امروز چطور گذشته و برنامه رو چطور اجرا کردن برو بچ ام اس سنتری
دیدم بعضی از برنامه هاشون رو مثلا دیروز خانم دکتریکه خودشون متخصص مغزواعصاب بودن و هم مبتلا به ام اس رو دعوت کرده بودن در برنامه شبکه یک برنامه ای بود که هم از ام اس و هم از ام اسیها و افکار و دیده گاههای بد در جامعه و داروها و افزایش قیمت و انجمن ام اس و... صحبت شد
برنامه های دیگه ای هم مثل کوهنوردی و فتح قله سهند و کوهپیمایی و مسابقات تیراندازی و نقاشی و موسیقی و... اجرا کردن همه در کنار هم بودن چقدر دوست داشتم باشم اونجا مخصوصا امسال که برنامشون در دذانشگاه تهران و برای عموم ازاد بود منم میرفتم ولی بخاطر ساعت برگزاری جشن نتونستم
چون باید میرفتم و برمیگشتم یکم ساعت برگزاریش با برنامم جور نمیشد و نشد برم ![]()
بهرحال امیدوارم خبرهای خوبی بشنوم
و ممنون از دوستانیکه اینهمه تلاش میکنن و امیدوارم که فایده هم داشته باشه
بازم اینهمه فرهنگ سازی و تغییر عقاید و افکار مردم نمیدونم واقعا تاثیر داره یا نه من خودم به شخصه نه دوست دارم نه میخوام راز بیماریم برملا بشه حاضرم هرکاری بکنم هرسختی بکشم ولی کسی نفهمه ![]()
چون متاسفانه برداشت و.... خیلی بده پس همون بهتر که رازم برای خودم باقی بمونه 
کلی هم کار انجام دادم از اینکه رفتم بالا پله و صندلی چراغها رو عوض کردم که پرنورتر بشه تا فیوز برق هی میپرید درستش کردم تا اینکه رفتم بخاطر جشن روزم یه دست غذابیرون بر خریدم و خوردم جاتون خالی 
و در اخر روزتون مبارک باشه بالاخره نمردیم یه روزم ما پیدا کردیم ![]()
![[تصویر: zvj59bfk516xthyk1wh.jpg]](http://upload.tehran98.com/img1/zvj59bfk516xthyk1wh.jpg)
چند شب پیش فیلم بنام خط آفتاب از شبکه چهار پخش شد منم نمیدونستم فقط تبلیغش رو میدونستم ولی به لطف انجمن ام اس سنتر و دوستان خبرش به گوش ما هم رسید و با کلی استرس اینکه بتونم فیلم رو ببینم نشستیم و دیدیم 
البته یکم مسخره بود ولی میشد بگی مثل طلا و مس یا گلبهار نبود
متفاوت و کنی تصنعی از اینکه دختریکه مبتلا به ام اس میشه خانوادش همیشه درگیر دعوا بودن و اینو تحقیر میکردن توی جمع یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیفهمم 
بزرگتر شد یهو غش کرد مگه صرع بود
که بردنش بیمارستان و گفتن متاسفانه ام اس داره و علاجی نداره در صورتیکه این همه درمان پیدا شده و امیدهای تازه اینطور فقط بیماران و خانواده هاییکه فاویای ام اس دارن رو بیشتر ترسوندن
سوم اینکه مادربزرگی داشت که آپدیت آپدیت بود یعنی به دخترک میگفت نه ناراحت نشو برات بده نه فلان چیزو بخور فلان کارو نکن و.... 
بعدش بعد از چهار سال در یک جشنی پسری ازش خوشش میاد و بحث مقدس ازدواج پیش میاد و بعد از اینکه بهش میگن دخترک ام اس داره پسره بطور طبیعی ول میکنه میره اینجاش خوب بود ولی بعدش که باز برمیگرده یکم ......... چون میره خارج از کشور بعد یهو زنگ میزنه سلام من حاضرم باهات باشم و ..... 
دختره هم از استرس خب به قطع روش تاثیر میذاره و مشکل جسمانی پیدا میکنه و بعد از این خبر از ذوق فکر کنم میخواست پرواز و یهو خوب بشه
جالبیش اینکه دستاش ضعیف بود ولی بعد از استرس خواستگاری با یه عصا راه میرفت ولی با اون دستاش چطوری با یه دست عصا رو میبرد
بیخیال شدم منتقد سینما خب منظورم اینکه باید درست و منطقی فیلم بسازن 
حالا دخترک میگفت من اینهمه سختی کشیدم چهار سال حالا باید اینطور بشه و نتونم ازدواج کنم
وقتی اینو دیدم پیش خودم گفتم اولا که من هیچکسی توی زندگیم نیست و نمیخوام باشه بعدشم من ۷-۸ ساله ام اس دارم یه ام اسی مفقودالاثرم که بخاطر اینکه کسی نفهمه همه کار میکنم مثل بقیه هرکاری میکنم تا دهن مردم بسته باشه
بعدشم از موقعیکه اسبابکشی کردیم اعصابم بیشتر مغشوشه
و سه کیلو کم کردم
من نمیدونم بعد از اینمه سختی نباید آسانی هم باشه مثالش مامان خودم بعد از ازدواج تا به امروز همیشه مسئله داشته ۳۰ خورده ای سال هست سختی کشیده و مشکلات بچه ها هم بدتر پس این آسونی بعد از مشکلات کجاست حتما آخرت منظور بوده
بهرحال ما منتظر آسونی هستیم ..... ![]()