چند روز پیش رفته بودم یه چینی آلات همینطور نگاه کنم اینقدر چینی هاش قشنگ بودن که آدم دوست داشت همینطور برای خودش نگاه کنه 

فروشنده پشت سرم نشسته بود دست کشیدم به یکی از جنسها و بلند گفتم ببخشید این چندقیمته صدایی نشنیدم دوباره با صدایی رساتر گفتم ببخشید این چه قیمته

بازم صدایی نشنیدم برگشتم و با خودم گفتم شاید داره با کسی حرف میزنه دیدم سرش پایینه داد زدم ببخشید آقا با شما هستم میگم این چه قیمته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حرصم در اومده بود دیدم با بی اهمیتی بلند گفت ۴۵۰۰۰ تومنننننننننننننننننننن

یه نگاهی بهش کردم و بدم اومد از نوع رفتارش دوباره رفتم دست زدم به کریستالی و گفتم این یکی چی دیدم یه نگاهی بهم کرد و جواب نداد

محلش نذاشتم و از مغازه زدم بیرون گفتم نخواستیم با این اخلاقت و بلند در رو کوبیدم بهم 

چند روز بعد که داشتم ادرس رو به زنداییم میدادم که یه مغازه ای هست چینی هاش خیلی قشنگه ولی اخلاق مغازه دار بده و باید جذب بکنه مشتری رو نه فراریش بده

زندایی گفت آخی این بنده خدا مریضه که مدتها بود اصلا نمیومد دکان خواهر زادش میومد یا کلا دکانش بسته بود خب برای من جالب شد که بفهمم بدونم چه مرگش بوده

بهرحال توی این شهرکه کسی ام اس نداره با اجازتون فقط دونفر داشتن که یکی ویلچری و یکی هم دو سال پیش فوت شده بود بهرحال ام اس یعنی این اینجا

بعد زندایی بهم گفت آره سرطان داره توی دلم خندم گرفته بود منم چون حرصم در اومده بود اخمی کردم و گفتم چه ربطی داره نیمی از مردم با این سرطان دارن دست و پنجه نرم میکنن یعنی باید همه اینطوری باشن

خندم از این بود که توی دل خودم گفتم خوبه زندایی و بقیه نمیدونن من ام اس دارم وگرنه حتما میگفتن آخی این بنده خدا حق داشته که هر وقت بحث ازدواج میشه در میره و بحث رو میپیچوند و .... 

بهرحال اینم از طرز فکر این آدمها دیگه فکر میکنن هیچکش هیچیش نیست فقط خودشون قراره بمیرن و اخلاقشون اینطوری میشن درسته من خودمم بعداز بیماری یکم اخلاقم تند شده و رک شدم ولی بهرحال من خودم رو با این فکر آروم میکنم که من حرف منطقی میزنم و باید بقیه ظرفیت داشته باشن و اینکه من مشکل سیستم عصبی دارم و پلاکها روی اخلاقم تاثیر گذاشته برعکس بقیه هستم

از لحاظ ظاهری عمرا بفهمی من ۷-۸ ساله ام اس دارم ولی از لحاظ اخلاقی میگی واه واه این دختره یه تخته کم داره   والله خودمم میگم اینطور نیستم که انکار کنم

 

این صداقتم منو کشته