حیوانات دوست داشتنی
تقریبا یه ماه پیش عمم یه جوجه رنگی که تقریبا دوماه یا بیشترش بود رو برام آورد گفت صاحبش نخواستش
دلم براش سوخت گفتم چرا
گفت چون سروصدا میکرد وقتی اوردمش پیش خودم به عشق اون رفتم ۵ تا جوجه محلی خریدم با اینکه جا نداشتیم و حیاط خیلی کوچیک بوداز اونطرف دوتا مرغ و خرگوشمم بنده خداها به سختی باهم بازی میکردن ولی بهرحال
خیلی توی این یه ماه بهم عادت کرده بودیم از روز اولیکه دیدمش و به تنهایی میرفت یه گوشه میخوابید و از پس خودش برمیومد تا اینکه هر وقت میرفت صداش میکردم بهش غذا بدم بدو بدو میومد دنبالم و همش باید سرشو میذاشت روی پام چون دستی شده بود
تا منو میدید هرحجا میرفت میومد دنبالم گناه داشت حاضر بود بخاطر اینکه به من برسه از هفت خان رستم بگذره تا بیاد پیشم و بخوابه
![]()
ولی امروز وقتی رفتم دیدمش دیدم یه گوشه افتاده از گرما یا .... بردمش زیر پنکه یکم جون کگرفت پاهای فلج شدش رو اورد بالا یکی از چشماشو باز کرد و اومد طرفم و سرشو گذاشتم روی پام در اخرین لحظاتم میخواست پیشم باشه بغلش کردم گفت جوجه کوچولو میخوای بری تازه یکی پیدا شده بود منو دوست داشته باشه هرجا میرم بیاد دنبالم ولی...
بعد دو سه ساعت بعد خشک شد و...
قبلشم به هزار و زور و زحمت دهنشو باز کردم چندقطره ذاب ریختم توی حلقش تا تشنه نمیره
عکسشو بذارم ناراحت میشم بیخیال
دو ماه پشت سر هم در یه روز خاص جوجه و ماهیم رو از دست دادم حالا ماهی مال خودم بود ولی این جوجه مال نوه یکی از همسایه های عمم بود گفته بود اگه بزرگ شد میخوامش ولی ....
دیشب خیلی گریه کردم مثل روزیکه مرغم یا ماهیم مرده بود و دل بسته حیوانات شده بودم حیوانات رو بیشتر از آدمها دوست داشتم و دارم چون از آدمها خیری ندیدم
بهرحال سعی میکنم فراموش کنم امروز رفتم به بقیه جوجه ها غذا بدم سعی میکردم جاشو نگاه نکنم چون بنده خدا جایی نداشت هرجا من بودم اونم بود جوجه کوچولویه ماه پیشم بودی ولی بهم خیلی انرژی داده بودی مرسی ازت ولی با رفتنت باز انرژیم رو ازم گرفتی ![]()
بفـــــــــــــــرما تو دم در بده