مادربزرگ تک دنیا
هرکی برای خودش مادربزرگی داره سرش میذاره روی پاهاش قصه براش تعریف میکنن میری خونشون انرژی میگیری دوست دارن
از قدیما میگه از تجربیاتش از زندگیش
ولی من از چی شانس اوردم که از این جونور شانس بیارم مادربزرگی دارم که دوست دارم سر به تنش نباشه ازش متنفرم چرا چراشو براتون میگم
اولا که متولد۱۳۰۵ هست میگه شناسنامم بزرگتر از خودمه خب بابا باشه متولد ۱۳۷۰ هستی خب این از سنش که روش حساسه یکی بهش بگه وای بی بی جون چرا اینقدر لاغر شدی لپات کوش افسرده میشه که بهم گفتن لاغر شدی بخدای احد و واحد این پیرزن نه چربی داره نهه فشار خون نه کلسترول هیچی نداره
همه کار میکنه از صبح تا شب بیرونه
آمار همو رو داره مخصوصا بابای ساده منو
خدا رو شکر همه چیزو لو میده ولی نمیدونه من مریضم آخه آدم مجرد باشه جوون باشه دخترم باشه یه مادربزرگ سالمم داشته باشه بعد ام اسم داشته باشه چی بگم والله بعضی اوقات میگم با این شرایط حتما ام اس من اشتباهی بوده خلاصه از موقعیکه اومدیم این شهر نزدیک این اختاپوسیم
وقتی میاد اینجا عصبی میشم چون از همه چیز میپرسه تو همه چیز کنجکاوه تنها کاریکه نمیکنه در کم رو باز نمیکنه بشدت از این کاراش بدم میاد از سوال و جواب پرسیدناش از حرص در اوردنش از اینکه میبینه مامان من چیز سالمی توی بدنش باقی نمونده و خوشحال میشه از اینکه فکر میکنه همه نوکر و خادمشن و دستورمیده و حکومت میکنه مامان منم بنده خدا هیچی نمیگه ولی اون دو تا عروسا سالی یه بارم نمیان بهش سربزنن محلشم نمیذارن ولی اگه خبری یه روز از مامان من نباشه سریع یا خودش زنگ میزنه یا میده دست دختراش میگه سریع خبر بهم بدین ببینم چه خبر کی اومده خونشون دیروز کجا بودن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و بماند بقیه ماجرا
بهرحال خوشم نمیاد ازش و دوست دارم بعضی اوقات ...........
بهرحال زور بابای من بیشتر بود بجای اینکه منو بیاره جاییکه اب و هوا داشته باشه و آرامش آورده جاییکه خودش نزدیک مامان جونش اینا باشه هر روز بهشون سربزنه و خبرهای انلاین به گوششون برسه
برای همین افکار هست که میگم خدا به من اشتباهی ام اس داده در این شرایط
وگرنه من ام اسم رو دوست دارم ولی بخاطر اینکه اینا روی اعصابم تاثیر میذارن و ............. حرصم در میاد
بهرحال طرف این روزا دستور داده همه بسیج بشن برای اینکه خونش رو سرو سامون بدن که گچ کار و سفیدکار بیارن خونشو درست کنن بابای منو و بابابزرگ بنده خدا درگیر این کاران
چی بگم .....

پیوست : بعضی از دوستان در کامنتها بصورت همگانی و خصوصی نوشتن که خب باز جای شکرش باقیه که توی کمد ها نگاه نمیکنه این دایناسور
بابا دلتون خوشه ها الان شده شاه پریون وگرنه تا چندسال قبل که تویکمدها و زیر تختها رونگاه میکرد که هیچ توی کیفکمون و حتی ساکها رو هم نگاه میکرد یا در زمانهای قدیم خورشت میخواست بیاره سرسفره اول خودش گوشتاشو میخورد ابش رو میورد برای بقیه تا میل کنن
عجب دل خوشی دارینا
بفـــــــــــــــرما تو دم در بده