اینبار که رفتم پیش دکتر سلامی و علیکی و خوش و بشی

دکتر رو به من کرد چخبرا ؟؟؟؟؟؟ خوبی خوشی ؟

گفتم ممنون بهتر از این نمیشه

خب دکتر دفترچه رو برداشت و گفت دارو چی میزدی ؟ گفتم داروووووووو

من ۶ ماهه تزریق نمیکنم دیگه

دکتر چشماش در اومد  گفتم نمیزنم دیگه

گفت برا چی آخه

گفتم خب همینطوری قبلا هم گفته بودم نامنظم میزنم الان دیگه نمیزنم

دکتر گفت برو بخواب ببینم

رفتم دراز کشیدم  http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/bathtubsmile.gif  و معاینه ای کرد و گفت آره خب بهتر از منی

ولی نباید قطع میکردی

دیوونه ای

منم خندیدم و گفتم آره مامانمم همیشه بهم میگه 

بعد ام ار ایهاییکه قبلا هم دیده بود برای احتیاط اورده بودم با خودم گذاشتم روی میز و گفت خوبه اینا رو هم آوردی

نگاهی کرد و گفت ببین همه چیز خوبه

ولی نمیخوام قطعش بکنی اما حالا که قطع کردی باید دوباره از نو بزنی

منم هیچی رو لو ندادم تازه پشت در بودیم با مامان تبانی کرده بودیم حالا دکتر رو بگیرم مامانم هیچی نگفت و فقط زیر چشمی منو نگاه میکرد و پوزخند میزد

بعد به دکتر گفتم بابا گذاشتمت سرکار میزنم ولی نامنظم  

خندید و گفت میگم که دیوونه ای و بعد دکتر گفت خب الان برات چندتا کوپامر مینویسم بجا سینووکس چون داروی خیلی خوبیه

روزانه تزریق میکنی

من هیچی نگفتم ولی گفتم نه

گفت اهان تا دیگه منو نذاری سرکار این به اون در

بعد خندیدیم و نوشت سینووکس

و بعد تشکر و یه سوال جدی

چون دکتر ازم پرسید برو شوهر کن دیگه گفتم اخه چطوری چیز جالبی گفت گفت توی اینهمه مریض تو اولین نفری هستی که اینطوری هستیا

به هیچکس نگفتی

خب مگه چیه منم در اومدم گفتم دکتر الان من بخاطر همین هست که دارم خیلی از موقعیتهام رو از دست میدم

نمیتونم بگم چی بگم وقتی من از اینجا رفتم خیلی روحیم بهتر شده کلا اینجا برام خیلی خاطرات بدی داشته

ولی بخاطر ویزیت شما میام اینجا منظورم شهریکه دکترم هستش 

و بعد گفتم الان در حال حاضر در این شهر سه نفر ام اس داشتن یکیش ویلچریه یکیش دوسال پیش مرد و یکیش تازه زایمان کرده و نوزادش نابیناست دکتر جدی گفت ام اس که نوزاد رو نابینا نمیکنه حتما بیماری دیگه ای داشته گفتم بهرحال اینجا میگن ام اس داره من نمیدونم

گفت هر وقت خواستی ازدواج بکنی اصلا نترس به اون پدرسوخته بگو که من درمان شدم مشکلی ندارم اینم شماره دکترم یا بیارش اینجا خودم بهش میگم گفتم یعنی اینهمه راه بیارمش اینجا 

گفت آرررررررررررررررره

باید بیاد باید بدونه گفتم خب باشه بابا

خب تشکر و خداحافظی

ولی راست میگه من توی این ۶-۷ سال خیلی تنها بودم نه به کسی گفتم بیماریم رو نه کسی میدونه خب برای همین هست میترسم به کسی بگم و قبل از اینکه ترکم بکنه واقعیت و راز زندگیم رو به بقیه بگه برای همین ریسک نکردم تا به الان

دیگه دیگه