محکوم به تنهایی
این روزها درگیر عقد دختر داییم هستیم و روی من یه حساب دیگه ای میکنن چون خیلی با هم صمیمی بودیم مخصوصا توی این یک سالی که ما اومده بودیم اینجا بیشتر اوقات با هم میرفتیم ددر و ولگردی ولی
دیگه قراره به جمع مرغها بپیونده و چون همسرش اینجا نیست بعد ازدواج هم بره شهر و دیار همسرش
خب
توی تقریبا این یکسالیکه اومدیم هردو دخترداییام هردو به فاصله ۴-۵ ماه مزدوج شدن خب بسلامتی سوال اینجاست که چرا قبل از ما مزدوج نشدین حالا که من بهتون عادت کردم
نامردا 
شوخی میکنم بهرحال قسمت دیگه اگه میخواستن قبول کنن که زودتر از این حرفها پیش میومد
خلاصه در همین گیر و دار خواستگاری هم چراغ روشن نشون داده بخاطر بنده ولی من زیربار نمیرفتم فکر خواستگار و خواستگاری که میشه من در میرم حوصله استرس و اینکه بشینم غص بخورم که چطوری بگم بیماریمو و اون چطوری قبول بکنه و بعدشم ...
خب خلاصه و لپ مطلب میگم نه نمیخوام 
و رد میکنم اینبار فرق داشت چون خانوادش رو بقیه هم میشناختن منظورم کسانیست که معرف بودن یا شناخت داشتن و ما رو به زور وادار به صحبت کردن 
برخلاف میل بنده مجبور شدم باهاش حرف بزنم چیز خاصیم نپرسیدم فقط چندتا چیز و بعد در مورد دنیای پزشکی ازش پرسیدم که هیچی نمیدونست و حتی میگفت من اصلا مریض نمیشم شاید توی اینهمه سال دوبار سرماخوردگی
و بعدش بهانه که نمیخوام و از این حرفا هرچی مخم رو زدن بچه خوبیه و ... من و مامان که اصلا راضی نبودیم و نیستیم و خلاصه گفتم از طرف من منتفیش کن
مامان بهم میگفت من یه جوریم از عاقبتش میترسم خب من با خیال راحت گفتم نترس به اونجاها نمیکشه و کنسلش کردم
اخه اگه کسی میدونست از بیماریم خوب بود حداقل میگفت این مریضه میخوایش ؟
ولی بدبختی اینجاست که کسی نمیدونه و بقیه هم که دارن اصرار میکنن نمیدونن که ...
و قراره خودشون رو تو دردسر بندازن
بهرحال از جانب من منتفی شد 
دختر داییم یعنی عروس میگه چیه چته چی باعث میشه که اینقدر شانس رو از خودت بکگیری اون میخواد باز حرف بزنه و صحبتهای دیگه چرا این شانس رو از خودت میگیری توی دلم میگفتم دلت خوشه اگه میدونستی چی هست که خودتم اصرار نمیکردی بیخیال بابا
میگه حتما من لایق شنیدن حرفات نیستم که بهم نمیگی میگم نه بابا خب چیزخاصی ندیدم که چشمم رو بگیره و بخوام که ادامه صحبت بدم باهاش بیخیال
قبلا هم به یکی دیگه گفته بودم من نمیتونم بیام فلان جا زندگی کنم اونجا گرمه بهانه سربهانه
خب دیگه بخاطر بیماریم و راز زندگی مجبورم بخاطر پخش نشدنش و شکست از طرف مقابل محکوم بشم به تنهایی ![]()
اوندفعه ای هم بهم میگفتن همه ازدواج کردن و تنها شدی منم با پررویی کامل گفتم خب ازدواج کنن بسلامتی تنها نیستم بخوام برم جایی با مامانم میرم با خانوادم میرم
میگفتن نه با اینامیرفتی دیگه الان نمیشه
خب نشه
چیکار کنم ![]()
بهرحال بدبختی من اینکه خیلی قویم و خدا هر چی سختیه تو دامن اینجانب و خانواده بنده گذاشته دیگه چکار میشه کرد بخاطر این مجبوریم موقعیتها رو از دست بدیم و محوم به تنهایی بشیم ![]()
از اینکه خیلی از بچه ها میان و چرت میگن که نه تو باید بهش بگی حقیقت رو شاید اون قبول بکنه مطمئن باشید چون شناخته شده هست به همه میگه و اون کسیکه این وسط لطمه میخوره و باز تکرار تلخیهای گذشته تکرار میشه من و خانوادم هستیم
پس نمیخوام و با همه این سختیها میجنگم و به هیچی فکر نمیکنم بهرحال قسمت و سرنوشت ما اینطور بوده کاریش نمیشه کرد

بفـــــــــــــــرما تو دم در بده