سالگرد بیمار شدن
مهر ماه که میشه دلم میگیره 
اونوقتا بخاطر باز شدن مدرسه ها و درس و مشق متنفر بودم از این دوران و حالا برای به خاطر اوردن گذشته مسخره که فقط شامل حال منه و بقیه در خوشی خودشون غرقن 
ولی امسال حتی فکر کردن ازم سلب شده نمیشه روزی ساعتی توی خودم غرق بشم انگار نه انگار من بودم که این مدت در خود فرو میرفتم و ورود به قلبم امکان پذیر نبود .......
بهرحال از اول مهر تا به حال حتی روز ۴ مهر سالگرد روز بیمار شدنم و ام ار ای و بستری شدن و....
مصادف شد با عروسی یکی از اقوام نمیخواستم برم ولی مگه میذارن شاید داره زندگی جوری میشه که خاطرات گذشته رو بیخیال بشم و گذشته رو کم کم از یاد ببرم
آره تا به حال همینطور بوده ولی خب بهرحال این تاریخها که یادم میاد
بدنم شروع به ویبره میکنه یاداوریش سخته ولی بهرحال نشد که بشه بهش فکر کرد بعدشم که طبق معمول زنداداشم که همه برنامه هاش مصادف هست با من یعنی خوشی اون با ناخوشیای من اونم اومد برای سونوگرافی و تعیین وقت زایمان چرا یه روز دیگه نیومد ؟ اصلا چرا عروسی باید همون تاریخ مسخره باشه ؟ اخه مگه عید بود یا جشن بود اصلا چرا این زنه اینهمه تاریخ باید این روز بیاد سونوگرافی و وقت دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
بهرحال اون شب کذایی گذشت فرداش باز دوباره عقد یکی از دختردایی ها که شرحش رو قبلا گفته بودم بود مگه میذاره من نفس بخورم میگه چون ما داریم میریم خرید تو هم ابید باشی چون ما داریم میریم مزون تو هم باید باشی چون ما داریم میریم ارایشگاه باید باشی ![]()
بهرحال ما هم شدیم خواهر عروس دنبال بقیه بدوبدو کارها رو انجام میدادیم سر سفره عقدم بنده رو به زور فرستادن بالا سر عروس و داماد که بیا پارچه بالای سرعروس رو بگیر منم بشدنت مخالف بودم ولی زور عروس زیادتر از این حرفها بود و بالاجبار ....
بعدشم که چندشب گرفتار جشن و سور عقد عروس خانوم و داماد پسر آخری و....
بنده هم نقش همه چیز رو بازی میکنم ![]()
بهرحال خودم ور فراموش کردم ولی فقط یه نکته عجیب برام اتفاق افتاد وقتی تور بالای سرعروس رو گرفتم و نگاهم به قران توی دست عروس و داماد افتاد ناخوداگاه اشکم ... ولی چندقطره بیشتر نبود
ولی منقلب شدم بهرحال ارزوی خوشبختی براشون میکنم
و این شد برای اینکه این چندروز مصادف با خاطرات گذشتم انگار فراموش کردن این خاطرات بود چون دقیقا این اتفاقات تا به امروز بود و بعدش همه چیز به روتین و روزمرگی خودش ........
حالا من هی حرص بخورم چرا این تاریخ چرا این ...
آخه این تاریخها برای بقیه موندگاره و برای من ......![]()
بهرحال منم فراموشش کردم کلا از موقعیکه قیافه های چندش اور گذشته رو نمیبینم و اون شهرکذایی رو کلا یه ادم دیگه ای شدم شاید سخت باشه که بفهمی بقیه از اسم بیماریت وحشت دارن و سخت باشه که بفهمی توی این شهرفعلی تنها کسیکه بیماری .......... تویی ولی میتونی به خودتم افتخار کنی ![]()
که ادم خاصی هستی و دلیل ازدواج نکردنت که بقیه توش موندن چیه
ولی بهرحال برای خودم افتخاره ولی سخته که از همه خواسته هات بگذری من چندماهی هم هست که از خدا شاکیم یا یه جورایی ناامید
و دیگه هیچی ازش نمیخوام چون بهم نمیده منم اصرار نمیکنم بذار بقیه خوش باشن و نفهمن من چمه و چی کشیدم و در تصورشون همون ادم قبلی و پرانرژی و اکتیو باشم
این بهتره
*********************************
فکر میکنم در جواب دوستانیکه میگن برو خدا رو شکر ک
ن بخاطر چیزهای داشته و فراموش کن چیزهای نداشته رو باید دوباره متذکر بشم پست قبلی رو که خیلیها نخونده دارن پستهای بعدی رو قضاوت میکنند
بهرحال این پست رو حتما بخونید
برخورد پدریکه دخترش مبتلا به بیماری ام اس است
و این گذرا هست یعنی شاید یه ماه طول بکشه قهر و بعدش عادی بشه ولی بهرحال روی این ادم و ادمها سرمایه گذاری و حساب نمیکنم
بهرحال من مهم نیست برام و تا دلتون بخواد توی عروسی ترکوندم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بفـــــــــــــــرما تو دم در بده