یه مدت خیلی خیلی کوتاهی آپ نکردم حوصله نداشتم  چرا ؟

الان میگم خب یه هفته ای بود استرس داشتم شبها تا دیر وقت بیدار بودم و خلاصه انتظار تموم شد و نتایج ارشد رو زدن         و من قبول نشدم شاید خیلی مقاومت تر از پارسال باهاش برخورد کردم ولی یهو بدنم یخ کرد جواب نتایج و اتاقم دور سرم میچرخید          

همون روزم تزریق داشتم یه ساعت قبل از تزریق جواب نتایج رو دیده بودم با زبون روزه رفتم تو آشپزخونه و داشتم کمک مامانم میکردم که بابام اومد گفت راستی نتایج رو زدن و من گفتم آره دیدم من قبول نشدم و داشتم نیشخند میزدم و رفتم توی اتاقم وسایل تزریق رو برداشتم الکل و پنبه

ولی نمیتونستم رفتم روی تختم دراز کشیدم یهو بغضم ترکید ولی خیلی اروم در اتاقم رو قفل کردم و زدم زیر گریه به خودم گفتم نه من خیلی مقاوم هستم اشکال نداره خب من درس نخوندم نباید انتظاری هم داشته باشم ولی نمیتونستم فکر آیندم و عمرم بودم

گفتم بیخیال اشکامو پاک کردمو و ویال رو آب کردم و پنبه رو الکلی دراز کشیدم و سوزن رو فرو بردم ولی بد جایی هر چی میکردم سوزن فرو نمیرفت بلند شدم رفتم دوباره دستامو شستم صورتم رو شستم و برگشتم توی اتاقم دوباره تلاش کردم و موفق شدم

و بعد اومدم کنار همه اعضای خانوادم نشستم ولی توی فکر بودم داشتم تلویزیون میدیدم ولی هیچی نمیدیدم هیچی نمیفهمیدم بلند شدم رفتم توی اتاقم روی تختم دراز کشیدم و به سقف اتاقم خیره شدم خب اینم از این حال چه کار کنم ؟ حالا چه برنامه ای برای خودم بریزم ؟

حالا که قید کار رو زده بودم و میخواستم برم ادامه تحصیل بدم اینم نشد پس حالا چه کنم ؟     icon_cry

خلاصه روی تختم داشتم در و دیوار نگاه میکردم که مامانم وارد اتاقم شد صورتم رو دزدیم اخه بغض داشتم کافی بود یکی یه چیزی بگه مامان اومد گفت خب قبول نشدی که نشدی

گفتم آره میدونم همون لحظه موبایلم رو برداشتم و خطم رو خاموش کردم و وبلاگم رو از روی ناراحتی تعطیل کردم ولی بطور موقت که بعدشم پشیمون شدم و اومدم دوباره بازش کردم

دوست نداشتم با کسی حرف بزنم  چیزی بگم جواب سوالی رو بدم خیالم راحت بود اگر کسی از طریق مسیج یا زنگ تلفن بخواد ازشم چیزی بپرسه گوشیمو خاموش کردم

خب خالی که شدم رفتم باز پیش خانواده و تلویزیون دیدم و افطار کردیم ولی خیلی بی رغبت و نماز خوندم و فیلم دیدم و بعد هم خوابیدم ولی توی خواب فکر میکردم و ناخوداگاه اشک ولی بی صدا      

تا دو روز دوست نداشتم حرفی بزنم چیزی بگم خیلی ناراحت بودم خیلی

ولی گذشت تموم شد و بی خیال ولی باز عزمم رو جزم کردم و رفتم دنبال کار دلخواهم      با اینکه از رشته خودم خیلی فاصله داشت ولی دو سال پیش بخاطر علاقه کارآموزیشو دیده بود و دوره هم رفته بودم ولی هر جا میرفتم دست رد به سینم میزدن حتی شب قبل از عید فطر خیلی حالمو گرفتن کمی ناراحت شدم ولی گفتم خسته نمیشم میرم جای دیگه رفتم دو روزی شهر دیگه ای هر جا میرفتم .........

بماند دیگه که چی میگفتن خودتون بهتر میدونین تجربه کار سابق کار و .... خب دیگه اینم بیخیال

برا اوقات فراغت و بیکاری محض خودم یه خرگوش گرفتم که خودم بزرگش کنم خیلی کوچولویه اندازه کف دست دوسش دارم

با خودم خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم تسلیم باشم در برابر سرنوشت و تقدیر الاهیم