سفر
سلام چند روزی نبودم تهران بودم ![]()
خلاصه ما راه افتادیم وسط راه دایی شهرام جونم دایی عزیزم و مادرش زنگ زدن و ما رو دعوت به خونشون کردند ![]()
ولی خب تونستیم بهشون سر بزنیم و هم دایی جونم رو هم مادر مهربون و عزیزشون رو از نزدیک ببینیم
آخ که دایی جونم برام لواشکم خرید به به
خلاصه بهشون زحمت دادیم من و مامانم چند ساعتی مهمونشون بودیم
من خواهر زاده دایی شهرامم که خیلی شباهت به خودش داره ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ ساعت 20:17 توسط یاس
بفـــــــــــــــرما تو دم در بده