یادمه وقتی کوچیک بودم  

  با دختر داییم خیلی رفیق بودم خیلی با هم صمیمی بودیم

اون قدر که بهمون میگفتند شما خواهرین ولی این قدر شبیه هم بودیم که بیشتر به دو قلوها شباهت داشتیم 

خلاصه وقتی هم دیگه رو میدیدم این قدر میخندیدم و شاد و خوش بودیم

که دوست داشتیم هر روز هم دیگه رو ببینیم

بخاطر اینکه من تو یه شهر دیگه بودم و اون یه جای دیگه

خلاصه چرخ روزگار چرخید و چرخید تا اینکه بزرگتر شدیم وارد دانشگاه

و من هفت ترمه تموم کردم و دنبال کار دختر دایی عزیزم تموم کرد و طرح و بعد سرکار 

تو این دوران من ام اس گرفتم که اون هنوز نمیدونه یعنی هیچ کس نمیدونه چون همیشه شاد بودم و شاد

خلاصه شرط گذاشتیم که من چون سیزده روز بزرگترم زورتر باید ازدواج کنم 

که من میگفتم عمرا اول تو  و حالا من شرط رو بردم چون که اخر هفته دارم میرم عروسیش 

 آخ جون شرط رو بردم

خوشحالم که عاقبت بخیر شد راستی باید برم تدارک عروسی رو ببینم

بخاطر اون باید سنگ تموم بذارم وای که چقدر کار دارم

 

فقط باید خاطرات کوچیکیامون رو فراموش کنم چون ازم دورتر میشه خاطراتیکه با هم داشتیم من زورم بیشتر از اون بود

اشکال نداره مهم اینه که اون خوشحاله و منم خوشحالتر .

 تذکر جدی : من اصلا خوشم نمیاد و قصد ندارم لطفا چیزی در این مورد ننویسید جدا من خوشم نمیاد ممنون میشم .

*************************************************************************** 

من برگشتم جاتون خالی خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت