پیرمرد در حالیکه عینکش را روی صورتش جابجا می کرد به طرف پسر جوانی که قصد داشت به آن سوی خیابان برود رفت و گفت :

پسرم می شه کمکم کنی و منو با خودت ببری به اون طرف خیابان ؟

جوان با شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت : البته که میشه

دستتونو بدید به من . 

و بعد پیرمرد به همراه پسر جوان وارد خیابان شدند .

پسر جوان با هر قدمی که بر می داشت عصایش را در هوا تکان می داد و با این کارش باعث توقف ماشین ها میشد وقتی پیرمرد و جوان به آن طرف خیابان رسیدند پیرمرد گفت :

خیلی ممنونم پسرم که کمکم کردی

فقط یک سوالی ازت دارم تو به این جوونی چرا عصا دستت می گیری ؟ مگه خدایی نکرده مشکلی داری ؟

پسر جوان لبخندی زد و گفت :

فقط یک مشکل کوچولو من نابینا هستم .