دگرگونی
رفتیم دو روز شیراز یه شب که رفتیم زیارت شاهچراغ
توی امام زاده اونجا من و مامان و بابا از هم جدا شدیم من نشستم لبه دیواری و تکیه دادم و یه لحظه نگاه بغلیم کردم دیدم یه خانمیه و بچه تقریبا ۶ ماهش 
سر بچه نگاهم رو جلب کرد واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
خدای من بچه به این کوچیکی باید روش جراحی مغز انجام داده باشن از اینور گوشش تا اون یکی گوشش یه برش بزرگ مشهود بود ولی بعد صورتم رو برگردوندم گفتم نکنه مامانش از نگاه من ناراحت بشه ![]()
داشتم نگاه مردم میکردم نزدیک این خانمه چند تا مادر دیگه هم بود که هرکدومشون بچه های اندازه بچه اون داشتن یا بزرگتر که جیغ میکشیدن یا فضولی میکردن ولی بچه خانمه راحت خوابیده بود و نفس میکشید دو تا سرفه کرد مامان گفت وای چی شد خیلی درکش میکردم انگاری نمیدونم چرا ![]()
بعد پیشش دراز کشید و من میتونستم ببینم بچشو تقریبا صورتش زیاد بطرفم نبود یه نگاه کوچیکی انداختم بهش دیدم لب شکریه وقتی دیدم خیلیییییییییییییییییییییی ناراحت شدم و نگاه مامانش که روبروی بچه دراز کشید و زل زد تو چشماش
خلاصه نمیدونم چی شد منیکه خیلی وقت بود از دردها از حرفها از ناراحتیها دیگه گریم نمیگرفت یهو چشمام پر از اشک شد حالم دگرگون شد
نمیدونم چرا ولی خیلی دگرگون شدم
بعد به خودم اومدم دیدم الان مامان میاد دیگه چون تقریبا یه ربع ساعتی بود گذشته بود زودی دستمال اوردم چشمم رو پاک کردم و بالا رو نگاه کردم شاید حالت قرمزی چشمم کمرنگتر شه بعد یه خانمی اومد ایستاد نزدیک خانمه و بچه و نگاه بچش کرد من خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم یعنی چی
خب هر کسی مشکلی داره یکی ویلچریه یکی کوتولست یکی کچله یکی لب شکریه یکی مریضه یکی ...............
از این جور نگاهها بدم میاد ![]()
اونم برای کسیکه میفهمه این نگاهها یعنی چی بعد اومد به خانمه جلویی که بچه کوچیک داشت چند تا شیرینی داد بعد به خانمه داد و گفت دستت درد نکنه و بعد هم به من داد و بعد رفت جای دیگه دیگه ندیدمش و بعد خانمه کیفش رو گذاشت جلوی صورت بچش من نگاهش نمیکردم چون صورتم نیمرخ بود یعنی اون خانمه من رو نیمرخ میدید وقتیم نیمرخ باشی بازم میتونی ببینی خودم رو زدم به کوچه علی چپ یعنی دارم اینور اونور رو نگاه میکنم ولی نمیدونم چرا اینقدر خانمه رو درک کردم حتی از اینکه کیفش رو گذاشت جلوی صورت بچش که کسی نگاهش نکنه
از سرش گرفته که جراحیش کرده بودن تا صورتش
دگرگون شدم وحشتناک
شاید بخاطر این بود که وقتی رفتیم زیارت مامان رفت زیارت بابا رفت ولی من جدا شدم رفتم یه گوشه دوست نداشتم برم زیارت اصلا فقط سلام دادم و رفتم یه گوشه نشستم که اینم اینطور شد
بهرحال تو حال خودم بودم دیگه مامان اومد و رفتیم بیرون بعد برا مامان و بابام توضیح دادم چی شد بغض گلوم رو گرفته بودیادش میفتم بازم دگرگون میشم از خودم خجالت میکشم
و براش از ته دل دعا کردم و شفای بچشو خواستم
ولی یه چیز دیگه هم بگم پیش خودم گجفتم نکنه بابای بچه ولشون کرده باشه چی نکنه برای جراحیشون وضعش خوب نباشه و ....
بهرحال شبش هم همش فکرم رو مشغول کرده بود و چند اشکی ریختم تا خوابم برد
فرداشم داشتیم میرفتیم تفریحی یه جا زیر سایه درختی نشسته بودیم پیرمردی دیدم که با عصای سفیدی بود
از کنار ما که کمی رد شد یهو سمت چپ و راستش رو نگاه کرد و میگفت ببخشید اقا ببخشید اقا فهمیدم حتما کاری داره هی اینو تکرار میکنه از جفتشم چند نفری رد شدن ولی وقتی میگفت اقا محلش نمیذاشتن و رد میکشدن
منم غیرتی شدم بلند شدم
بابام گفت کجا ؟ گفتم میرم پیش این نابینا الان میام
رفتم نزدیکش هنوز چند قدمی مونده بود بهش برسم که انگار بوی کسی رو شنیده بود برگشتم به سمتم گفتم ببخشید گفتم سلام حاجی گفت سلام ایستاد منم ایستادم پیشش گفتم عمو حاجی چی میخوای کجا میخوای بری ؟ گفت فلان جا شما هم میری گفتم نه من دارم میرم فلان جا شما مستقیم بری میرسی جلوتم خوبه گفت ممنونم خدا عمرت بده و برگشتم رفتم داشتم نگاهش میکردم و فکر این بودم که چقدر روشن دلن این نابینا ها که حس کرد کسی داره طرفش میاد که برگشت در صورتیکه من هنوز بهش نرسیده بود
که دیدم یه پسری نزدیکش شد از اونطرفش باز برگشت بهش گفت فلان جا میری گفت اره بیا دستتو بده میبرمت خیالم راحت شد لبخندی زدم و رفتیم ![]()
بفـــــــــــــــرما تو دم در بده