بخدا دیگه نمیدونم چیکار کنم خسته شدم از همه چیز

همیشه آرزو داشتم برم یه جای دور که کسی ازم خبر نداشته باشه برای همین چیزها بود ولی هیچوقت مثل بقیه آرزوهام بهش نرسیدم

چند روزیه داداشم اسباب کشی کرده رفته یه شهر دوری نسبت به ما خب بسلامتی

ولی خانواده زن برادرم از من انتظارای بیجایی دارن همش ازم میپرسن خب تو چرا نرفتی ؟ خب تو میرفتی حداقل باهاشون

خب مثلا چه کار داری خب بیکاری که بجا اینجا نشستن برو پیش زن داداشت بشین که تنها نباشه ولی دریغ که من خودم خیلی وقته تنهایی رو حس کردم اتفاقا وقتی دورم شلوغ میشه بیشتر حس تنهایی میکنم خب بطبع هیشکیم منو درک نمیکنه و این آزارم میده و ازم درخواستهای عجیب غریب دارن یا باید کاری کنم که کسی ارز بیماریم رو نفهمه که عمرا بفهمن

من کجا و ام اس کجا و فکر و خیال اونا کجا بقول مردم ام اس یه بیماریکه .............

ولش کنید نمیخوام نظراتشون رو بگم چون متنفرم از حرفهای بی تدبیرشون که هنوز توی دوران بوق زندگی میکنن و نمیدونن هر کسی میتونه مشکلات مختص به خودش رو داشته باشه

خب داشتم میگفتم داداشم که اسباب کشی کرده اولا که خونشون طبقه ۴ هستش و ۶۰ تا پله میخوره بعدشم کولر نداره قبلشم حدود یک ماهی یا بیشتر خونه خالی خاله عروسمون بودن که اونجا همه چیز مهیا بود بجز کولر با اینکه اون سالمه سالمه ولی از گرما دوش میگرفت و سری آخرم از این پنکه های دستی با خودشون برده بودن که زیر اون میخوابید حالا حساب کنید خانواده مامانش اینا از من چه انتظاری دارن من برم اونجا ؟ توی گرماییکه دختر خودشونم نمیتونه تحمل کنه ولی من ..............

عجب روزگاریه بخدا دیگه خیلی خسته شدم یه جوراییمیتونم بگم کم آوردم دیگه ۵ سال تحمل کردم هر کی هر چی گفت یه جوری یه چیزی گفتم ولی اینو نمیدونم دیگه چیکارش کنم زدم به سیم آخر چند سریه میخوام برم حتی خواستم خودم رو فدا کنم برم توی گرما ور دلش بشینم که بقول خودش و مامانش تنها نباشه

ولی خب منیکه زیر دو تا کولر نشستم و گرممه چطور میتونم برم اونجا حالا اون هیچی چطور برم طبقه ۴ که آسانسورش هنوز راه نیوفتاده اونم هیچی چون من خیلی از این پله ها بخاطر کار و فرم پر کردن بالا و پایین شدم ولی خب این که یکی دو روز نیست فوقش یه هفته هم باشه یعنی روزی من ۴ بار نباید بالا و پایین بشم

منم بهانه کردم و به مامانش گفتم نه اونجا خیلی گرمه دوباره دیشب زنگ زده میگه چرا خب نرفتی ؟ تو دل خودم میگم بابا مگه آلزایمر داری حالا اون هیچ بابای عروسمونم میگه براشون جای سواله که چرا من نرفتم و نمیرم

ولی هر چی بگم یه چیز دیگه میگن البته داداش لبخندی میزنه میگه حالا بعدا ولش کنید بابا ولی کو گوش شنوا بابا اگه ................... ام اس داشت همین توقعات رو هم ازش داشتید

۵ سال مهر سکوت رو لبم بود ولی حرفهای بقیه عاصیم میکنه این گرما هم بدتر که عصبیم میکنه و دهنم رو باز میکنه که هر چی بخوام بگم و بقیه ناراحت بشن به درک سیستم عصبیم دیگه جواب نمیده خواستی جوابت رو بگیر نخواستی ازم چیزی نپرس که تند جواب بدم و بعد همه متحیر بمونن که بگن واه واه چه اخلاقت تند شده

بدبختیم اینکه من همه چیزو توی خودم میریزم تا حالا نشده مثلا اگه دردی دارم به مامانم بگم حتی اگه حوصله چیزیو ندارم بالاخره این داداشم که رفت بسلامتی سر خونه زندگیش اون یکیم سرابزه فقط من موندم اگه قراره منم ناراحتشونکنم که دیگه هیچ

حالا اینا با یه چیز زودی ناراحت میشن و میمیک صورتشون مخیریزه بهم من بدبخت که هزار تا فکر و خیال و درد دارم همیشه خندونم برای همین میگن اونکه همیشه میخنده هزار تا درد داره اون که اینطوریه یه درد که منم درکشون نمیکنم

دیگه حساب کنید چطوری شدم اومدم اینجا اینا رو نوشتم در صورتیکه یه دختر خاطرات برا خودم درست کردم که بعدا پرش میکنم از چیزهاییکه ناراحت شدم و میشم و حرفهایی که آزارم میده