آیا من افسردم ؟
روزگاری که سپری میشه چه خوب چه بد کل روزها که برای من یکسانه همیشه توی خونم به خرگوشم و مرغها و کبوترهای رهگذر میرسم یا باغچه کوچیکی درست کردم و به اون میرسم چیکار کنم دیگه کاری ندارم سرگرمی ندارم
بدم میاد از جاهایی برم که آشنا یا قدیمیها رو ببینم و ازم بپرسن چه خبرا ؟ چیکار میکنی ؟ سرکار نرفتی ازدواج نکردی ادامه تحصیل ندادی برا همین دوست ندارم منظورم از اینجایی که میگم مثلا بازاره چون اینجا اینقد کوچیکه و یه بازار مسخره بیشتر نداره راه میری همینطور آدمهای قبلی رو میبینی مخصوصا دوستهای قدیمیت چه دبیرستانی و ... چه دانشگاهی
بهرحال زندگی میگذره ![]()
آدم خیلی شوخیم و همیشه خندون حتی در بدترین شرایط همیشه جای سواله برا خودم که چرا با اینکه انگیزه ای دیگه ندارم هدفی ندارم حوصله همیشگی رو ندارم ولی دوست دارم اگه جایی رفتم سفری رفتم مهمونی داشتیم بتونم بهش خوش بگذرونم و وجدانم قبول نمیکنه که کاری به کاریشون نداشته باشم و باید کمی اذیتشون کنم
بعضی اوقات میگم ایکاش حداقل یه مشکلی داشتم که میتونستم بگم ام اسه که باعث شده من انگیزه ای نداشته باشم ولی من مثل یه آدم نرمالم و کسی نمیتونه حدس بزنه و بیشتر اوقات جای سواله برای دیگران که چرا نشستی توی خونه چرا ازدواج نمیکنی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
حداقل برو درس بخون خب بیخیال رشته خودت برو یه چیز دیگه بخون رشتت رو عوض کن و ...
این همه حرف همشون تکراریه و جواب منم تکراری نمیدونم چرا بازم میگن و میپرسن بابا به من چه که فلانی رفته سرکار میلیونر شده به من چه که همه دوستان پارتی داشتن و رفتن یه کاره شدن به من چه که فلانی رفته تهران و خونه اجاره کرده و کار میکنه به من چه که ارشد فلانی رفته و الان استاد دانشگاهه و تو قبول شدی و نرفتی به من چه که فلانی ازدواج کرده و الان دختر یا پسرش مدرسه میره
من دیگه نه هدفی دارم توی زندگی نه انگیزه ای نه جوصله کارهای قدیمی که انجام میدادم مثل نقاشی درسته من آدم منطقی هستم راست میگید وقتم و جوونیم رو به بطالت و علافی دارم سپری میکنم ولی من خیلی فکر کردم خیلی روزها و شبهایی که شماها خواب بودید من داشتم فکر میکردم برای آیندم چیکار کنم خودم رو مشغول کنم و نشد
دیگه به بم بست رسیدم کلا دوست دارم همینطور باشه توی خونه کپک بزنم ولی کسی کار به کارم نداشته باشه مگه چند سال دیگه زندم ایکاش هر چی زودتر تموم بشه دکتر رو که شش ماه پیش دیدم و حوصلشم ندارم و استرس اینکه وای الان فلانی میبینم و ازم میپرسه شما که جوونی اینجا چیکار میکنی بابا به تو چه حتما یه مرضی گرفتم اومدم دکتر دیگه اینم جای سوال داره خلاصه دکتر بهم میگفت نگاه کن یه چند ماه دیگه میتونی داورهات رو قطع کنی و بهم نگاه میکنه و توی نگاه من اثری از خنده و خوشحالی نیست فقط میگم واقعا ؟ و توی دلم میگم خب داروهامم قطع بشه خوشحال نمیشم من با چیزهای دیگه ای که هیچ وقت بهش نمیرسم و برام فقط یه آرزوی محاله خوشحال میشم حتی سلامتیمم برام بی ارزشه دیگه
با رفتن داداشم به سربازی شاید این یکی برادرم که بنده خدا خانه به دوشه و هر سال یه شهره من و مامان و بابا تنها میشیم بذار پیشتون بمونم و حداقل با شماها خوش باشم گور بابای بقیه و نظرات مسخرشون فقط خواهشا شماها هم بهم گیر ندین که این روزها نه ولی مدتهای مدیدیه که خیلی اخلاقم تند شده و طاقت حرفهای غیر منطقی و بی مزه رو ندارم
بنظرتون افسرده شدم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
بفـــــــــــــــرما تو دم در بده