طلسم
نمیدونم این حرفهایی که میزنم باور دارید یا نه
ولی من دارم به یقین کامل میرسم یعنی مدتی بود تو فکرش بودم ولی باورم نمیشد ولی الان دارم به یقین میرسم
اول همیشه میگفتم خدا هیچوقت امیدم رو ناامید نکن در هر چیزی هر کاری مخصوصا وقتی دنبال کار میگشتم پیاده فرسخها رو طی میکردم بدون اینکه خسته بشم از این خیابون به اون یکی از این شهر به اون شهر از این سایت به اون سایت از این خوابگاه به اون یکی از این روزنامه به اون یکی از یه کار مسخره گرفته تا رشته خودم از هر چیزی که فکرشو بکنید ولی الان واقعا واقعا ناامیدم
هیچ چیزی برام معنایی نداره حتی ناراحت کردن دیگران عذابم نمیده و از هیچ اتفاقی هراسی ندارم میدونم اگه بخواد چیزی اتفاق بیفته حتما برای ما بدترینش میفته
وقتی میبینم اینهمه تلاش میکنم و یه گوشه چشم کوچیکی نیست که امید بهش داشته باشم ![]()
از اینا بگذریم داداش کوچیکم خیلی بدشانسه واقعا بدشانس کلا اصلا هممون احساس میکنم چون خیلی بدخواه و حسود داریم انگار طلسم شدیم خونوادگی از من گرفته تا خانوادم درسته به این چیزها اعتقاد نداشتم ولی دست زمونه داره یه جورایی بهم نشون میده که نخیر تو خوابی و داری همش همه چیزو سهل میگیری برو دور و اطرافت رو ببین برو بدخواهات رو ببین که دوست ندارن سر به تنت باشه سالم باشی و زنده باشی و ...
داداشیم قراره بره سربازی
ولی امروز با این قانونهای مسخرشون اعلام کردن سربازی شده ۲۱ ماه نه بابا کمه میخواستین بکنید ۲۴ ماه که دو سال کامل شه بله بی پارتی و بدون هیچ اشنایی معلومه باید تا ۳۰ سالگی هیچ کاری نکرده باشی و همیشه حسرت ارزوها و کارات رو بخوری و سربار خانوادت باشی از همه چی گرفته
داداشیم میگه من خودم میدونستم اینطوری میشه زمانیکه میخواستم برم دانشگاه همون موقع که اعلام شد قبول شده اعلام کردن متولدین این سال باید برن سربازی وقتی میخواستم برم گواهینامه بگیرم میگفتن شده یه سال وقتی میخواستم برم سربازی میگن شده دو سال خب حالا این وسط تکلیف چیه بنظرتون امیدی هم هست اون یکی داداشم که خونه به دوشه کارش پروژه ای میگن برو اصفهان دو هفته بعد میگن غاینجا کار نیست برو اهواز اینجا شده خونه به دوش اگه مجرد بود یه حرفی ولی الان که متاهل شده حرف دیگه ای هست
از اونور بابا میخواد به امید خدا بازنشسته بشه نمیدونیم بلاتکلیف موندیم کجا بریم یکی میگه بریم پیش اقوام اینجا ۳۰ سال تنها بودیم یکی میگه نه بریم شهر بزرگتر یکی میگه ما یه جاییم شما یه جا اگه این روال باشه همه از هم جدا میشن این وسط امید معنایی نداره برام
البته امید واهی مثل اینکه نگران نباش همه چیز درست میشه
از اینور دیگه هر کی بهم میگه شرکت فلان نیرو میخواد یا استخدامی زدن با یه خنده مسخره میگم
مطمئنی خانمم میشخواد یا کارشناس ؟ میگه اره میگه فکر نکنم میگه خب چرا میخندی میگم ۶ سال بیکاری تجربم رو زیاد کرده میدونم که هم افراد ذکور میخواد هم کاردانی
از یه طرف بحث داروها مونده که خب باید در چند ماه اخیر برم دکتر اگه قرار شد قطع بشه تصمیم نهایی رو بگیریم برای جابجایی خانه اگه نه مجبوریم همین شهر لعنتی بمونیم ![]()
این وسط همه بلاتکلیفن و چیزیکه در حال حاضر از همه چیز مهمتره سربازی داداشیمه
حالا به طلسم اعتقاد پیدا کردین
اگه نه که حتما اینطور اتفاقات برای همه خانوادتون پیش نیومده اگه هم آره تصمیم با خودته بهرحال من که خودم میدونم چه خبره دمیشه بگی از اون خواستگارهای قبلی قبل زمان بیماری که جواب رد میشنیدین قطع رابطه و بقیه ماجرا تا به الان که بخاطر حسادت دشمنن یا میشه بگی خودشون مرض و غرض دارن که دارن
بهرحال من یکی به طلسم و طلسم شدن اعتقاد پیدا کردم ![]()

بفـــــــــــــــرما تو دم در بده