سلام خوبید ؟ امیدوارم همگی خوب باشند و مثل من رویحه قوی  داشته باشند و اصلا یادشون نیاد که چیزی بنام ام اس دارند ولی حس خیلی خوبیه وقتی میدونی بیماری داری ولی هیچ کسی نمیدونه یا اگه بدونه وقتی هم خودت رو ببینه شک میکنه بهرحال امیدوارم همه خوب باشند

بعد از سفر قشم دوباره رفتم یه سفر کوچولوی دیگه    ولی اینبار بخاطر اینکه هم آزمایشاتم رو بدم یعنی ازمایشات کبدیم رو چک کنم و هم مامان نوبت دکتر داشت و به این بهانه با هم  دیگه همسفر شدیم ولی اینبار تصمیم گرفتم دیگه امپولم رو چهارشنبه به هر طریقی شده بزنم ولی ما سه شنبه میخواستیم راهی بشیم در نتیجه تصمیم گرفتم امپول رو با خودم ببرم دیگه توی ژل و کیف کوچیکه داخل کیف اوونکس یا بهتر بگم سینووکس گذاشتم و هزار تا روزنامه و پلاستیک دورش گرفتم و رفتیم و وقتی رسیدیم گذاشتم توی یخچال ولی یادم افتاد ای دل غافل پنبه و الکل ندارم که گفتم بیخیال چون قبلا زمانیکه تازه بیمار شده بودم و بتافرون استفاده میکردم وقتی میرفتم جایی با خودم میبردم برام تجربه بوده که در نبود خیلی از چیرها باید چیکار کنم ولی اون موقع که بتافرون میبردم خیلی دلم خوش بود چون نمیدونستم باید این امپولهای خاص توی یخچال باشه    برا خودم توی پلاستیک و روزنامه حملش میکردم زمانیکه کسی نبود میزدم ولی بعدها که به دکتر گفتم چون از مهر تا اسفند بود این اتفاق گفت خب هوا خوب بوده بهرحال باید توی یخچال باشه و تا حالا خدا بهت خیلی رحم کرده منم گفتم باشه و بعدشم که اوونکس تشریف اورد

خلاصه مامان رفت دکتر و براش ازمایش نوشت و منم رفتم دکتر عمومی و گفتم ببخشید میخوام برام ازمایش بنویسید حوصله نداشتم بگم ام اس دارم اخه ربطی نداشت یکی دو بار چون توی شهر دیگه ای بودم خیلی راحت گفت میخوام برام ازمایش بنویسید گفت چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب همینطوری برا هر کسی نمینویسن منم گفتم چون داروی خاص استفاده میکنم گفتن چه دارویی منم گفتم داروهای مالتیپل اسکلروزیس  و لبخندی زدم و بعد دکتر مینوشت میگفتم میخوام کبدم رو چک کنم

وااااااااااااااااااااای چه حس خوبی داشت بگی ام اس دارم حال کردم بعد ۴.۵ سال مخفی کردن بالاخره یه جایی یه شهر دیگه ای به یه دکتر ناشناس گفتم  و بعدشم دیگه هیچ ولی وقتی خواستم برم از در بیرون بد نگاه میکرد همش منتظر بود حتما من یه جوری راه برم اصلا خوشم نیومد  برا همین اینبار که رفتم یه دکتر عمومی دیگه که برام ازمایش بنویسه گفتم ببخشید داروهای جوش استفاده میکنم باید ازمایش کبد انجام بدم و انجام دادم و همه چی نرمال بود میتونستم همینجا هم انجام بدم ولی خب اینجا گاو پیشونی سفیدم  و بعد خیلیا میشناسنم حتی یکی از دوستان صمیمی و خانوادگیمون هم توی ازمایشگاه هست من همیشه خودم ازمایش میگرفتم میدادم به اون انجام میداد برام ولی دو سال پیش که رفتم بهش گفتم یه ازمایش ازم بگیر همینطوری فرداش بهم زنگ زد و گفت وقتی داشتم روی خونت انجام میدادم ازمایش دیدم پلاسمای خونت خیلی زرده رفتم نشون مسئول ازمایشگاه دادم و دکتر گفت این هر کی هست مریضه پلاسماش خیلی زرده دوستم گفت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه   دکتر این یکی از دوستام هست مشکلی نداره اصلا گفت خب حتما قرصی چیزی خورده اینطوری شده   و منم یهو در اومدم گفتم اه راست میگی دیروز قرص مولتی ویتامین خورده بودم هم راستشو گفتم هم سه شو گرفتم  شک نکنه گفت اره راست میگی نباید میخوردی بعدشم دوباره برای اینکه علامت سوالی توی ذهنش پیش نیاد باز هفته بعدش گفتم بیا دوباره ازمایش کن و وقتی گرفت پلاسمام طبیعی و رنگشم خوب بود و دیگه جای سوالی پیش نیومد برا همین الان با اینکه اینجا برام خیلی راحته ولی نمیرم و میرم جای دیگه یعنی شهر دیگه ای البته اگه پیش بیاد مثل همین بار اینطوری

خلاصه روز چهارشنبه ساعت ۵.۳۰ اینا بدون الکل و پنبه زدم ۳۰ ثانیه بیشتر طول نکشید  laugh1.gif مامانم که نمیتونه ببینه گفت من میرم بیرون برات پفک اینا بگیرم گفتم باشه برو و قتی برگشت من هم پرتقال خورده بودم هم امپولم رو توی روزنامه و پلاستیک قایم کرده بودم همه کارام رو کرده بودم    تازه صبحشم که رفته بودم ازمایشگاه زنه اومد خون بگیره خیلی بد زد همون لحظه مامان هم اومد داخل اتاق که اونم ازمایش بده میدید داره نیدل رو توی دستم میچرخونم صورتش رو برگردوند و زنه بهم گفت واااااااااااااااااای چقدر رگهات باریکه بد رگی گفتم نه من خودم ازمایشگاهی بودم قبلا خودمم از خودم خون گرفتم تا حالا اینجاها بزن بعد روش رو کرد طرف یکی از همکاراش و اروم گفت وای چقد وقتی میبینم هی من نیدل رو توی دست یکی میچرخونم و ذجر میکشه خودمم ذجر میکشم البته وقتیم اونطورف صبور باشه و سه شو گرفتن با لبخندی یعنی هیچی نشده با کمک من تونست ازم خون بگیره بلد نیست و اینجا منکه رشتم شیمیه ولی دوره این ازمایشگاه رو یه ماهه دیدم و البته نشد وارد بازار کار بشم بهتر اینا بلدم و اینجا دارم حروم میشم

 

سه تاریخم از توی ذهنم پاک نمیشه

۲۲/۸/۶۳ روزیکه پا به این عرصه گذاشتم  party

۳۰/۱۱/۸۴ روزیکه فارغ التحصیل شدم و دلم خوش بود ۷ ترمه بودم و فردا سالگرد ۶ سال بیکاریمه 

۴/۷/۸۶ روزیکه بیماریم تشخیص و بستری شدم و قبلش علایمم و بعد این تاریخ تزریقاتم شروع شد 

خیلی از مردم تاریخهایی توی ذهنشون میمونه مثلا سالگرد ازدواج سالگرد نامزدی سالگرد سرکار رفتن سالگرد قبولی در ارشد یا دانشگاه سراسری یا .....

و من این تاریخها توی ذهنمه  بیخیال اوکی