وقتی نگاهی به ردیف جلوییمون میکنم میبینم همسایه هامونم هستن که یکیشون همون پرستاره بغلیمون که سوپر وایزر بود و منو تو اون وضع دیده بود  نگاهی میکنم و جوریکه انگار شتر دیدی ندیدی بهش میگم سلام خوبید ایشالله روزی خودت ولی با چند تا از همسایه های صمیمیمون نشستن کنار هم پچ پچ میکنن حتم داشتم داره در مورد اونروز من حرف میزنه بی اهمیت رفتم ردیف پشتی و شام خوردیم و برگشتیم ولی تا اونجاییکه میتونستم جلوشون رژه میرفتم که اگه چیزی میدونستن با دیدن من و روحیم   همه حرفهاییکه زدن عکس در بیاد

خلاصه سرتون رو درد نیارم چند روز بعدش من اول تبخال زد و بعدشم تب و لرز کرد و من مراقب اون بودم و بعدشم یکی از چشمهاش خونریزی کرد و باید لیزر میکرد و بعدشم فشار چشم بالا رفت بالا و گفتن باید چند ماه بعد عمل کنه همه این اتفاقات میدونم بخاطر من بود بالاخره تو این همه استرس روی سیستم اعصاب اونها هم تاثیر میذاشت دیگه

یه روز مامان رفته بود دکتر بهش گفته بود دخترم میگه چرا برام بتافرون نوشتی برای اوناییکه یه عود داشتن باید آوونکس بنویسین نه بتافرون دکتر یهو تعجب میکنه میگه مگه فهمیده جریان رو ؟    میگه آره خودش رفته برونشور رو خونده فهمیده دکتر میگه خب اوونکس علایم شدیدی داره برا همین ترجیح دادم بتافرون بزنه و برام دارو مینویسه میاد فردای اون روز با دو تا از دوستهای خانوادگیمون قرار میذاریم عصر بریم بیرون تفریح وقتی میرسیم اون قسمت چمن قشنگ رو کردن زمین فوتبال و ما هم اینطرفتر کنار دو سه خانواده دیگه میشینیم گپی چایی و بعد هم میریم بسمت کوه باید از روی پلیکه گذاشته بودن رد میشدیم تا برسیم به دامنه کوه اون خانمها و دخترش رد شدن و همینکه خواستم رد بشم یه خانواده ای اومدن از اونطرف بیان روی پل من و مامانم ایستادیم تا بیان رد شن یهو مامان گفت اینا رو میشناسی آروم گفتم نه گفت این همون دختریه که اون روز حرفای بابا و دکتر رو شنیده بود  یهو نگاهم رو دزدیم ولی دیدم دختره و بابا و مامانش و خواهرش یه آقاییکه همراهش بود از جفت من رد شدن و بعد همینکه رد شدم خواستم دست مامان رو بگیرم بیاد دیدم دختره داره اشاره میکنه به من میگه آره این همون دختره بود که براتون تعریف کردما نمیدونید چه حالی شدم   قلبم تو دهنم بود دوست نداشتم دیگه راهمو ادامه بدم کم آوردم آخه خدا چرا چرا باید میدیدمش دوباره چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من تو اون وضعیت که هیچی نمیدیدم خب قیافش یادم نبود یعنی نمیتونستم ببینمش ولی اون منو شناخت با انگشت اشارش رو به من کرد   گفت این همون دختره است که دکتر گفته شاید ام اس داره خدایا بغض گرفتم رسیدیم نزدیک کوه دوست نداشتم برم بالا دوست داشتم برگردم و برم بشینم یه گوشه و های های به بخت خودم گریه کنم ولی خانمها میگفتن اومدین بیاین دیگه بریم تا اون بالا بالا وقتی نزدیک وسط کوه شدیم برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم اون خانواده رو بازم همونطوری شدم به مامان گفتم من نمیام میخوای باهاشون برو من میشینم همینجا ولی داشت اشک آروم آروم از روی گونم میومد پایین   مامان بلند گفت خانم فلانی شما برید ما الان میاییم اونها رفتن و ما نشستیم یه گوشه چند لحظه ای گریه کردم و بعد با گوشه روسریم اشکامو جمع کردم که صداشون اومد پس کجایید بیاین دیگه و بعد انگار نه انگار با یه لبخند تصنعی و بعد رفتیم و برگشتیم ولی دیگه دوست نداشتم اونجا باشم به بابا گفتم بابا نمیریم مگه ؟ و بخاطر من زودتر رفتیم و رسیدیم خونه یعنی دوست داشتم زود برسم خونه

فردای اونروزم مامان گفت میای بریم سوپر محله کمی خرید کنیم با هم رفتیم و من پلاستیک خرید تو دستم بود داشتیم میومدیم نزدیک خونه که یه خانمی ما رو دید و گفت سلام خوبی ؟ مامان گفت سلام یهو در اومد گفت دخترت چی شد خوب شد مامان جا خورد و گفت بله ایناهاش یه نگاهی بهم کرد و گفت : اینه مامان گفت آره و بعد رو کرد به من گفتم زن دکتر فلانیه یعنی همون دکتر اورژانس که تشخیص مالتیپل داده بود و بعد یه نگاه اجمالی بهم کرد گفت خب حالا چی شد مامان گفت چی گفت خوب شد مامان گفت آره هیچیش نبود یه نگاهی انداخت که خیلی بدم اومد ازش و رفت خودم دلم پر بود از دیشب اینم اومد روش بغض کردم   و گفتم یعنی اینهمه میگن دکترها محرم رازن اینم شد دکتر از شانس بد من وقتی رفتم این دکتر پرستار بود حالا نشستن کل شهر رو خبر دار کردن هیچ وقت نمیبخشمشون گفتم یعنی این دکتره اومده خونه به زنش گفته دختر فلانی رو اینطوری اورده بودن اورژانس ؟ دو روزی بود حالم خیلی گرفته شده بود   و چند روز بعد مامان رفته بود داروم رو بگیره از داروخونه بهش گفتن اینجا نداریم برو تو انبار دارویی وقتی مامان رفته بود میبینه یه لیست اسامی گذاشته رو میز و هر کی میره میاد خیلی راحت میتونه اسامی رو بخونه که با مشخصاتیکه داشت راحت اگه کسی بود میدونست این منم اسم ۵ نفری بود که سه تا آقا بود که یکیشون متاهل بود چند سالی بود ام اس داشت یکیشون ۶۰ به بالا بود یکیشم پدر یکی از کارمندان بود و یه خانم که اونم وقتی من دبستانی بودم دیده بودم نمیتونست راه بره و اما اسم من

تو اتاق بودم دیدم مامان داره با تلفن با بابا صحبت میکنه جریان رو میگه  وقتی من شنیدم دیگه نفهمیدم چی شد در اتاقم رو بستم پتو رو کشیدم رو صورتم و زار زار گریه میکردم مامان متوجه نشد داشتم به خودم فحش میدادم که چرا اصلا رفتم تو این بیمارستان چرا اسم منو گذاشتن روی میز چرا همشون پیرن من فقط جوونم چرا باید آبروم بره چرا همه فهمیدن چرا اون دکتره باید به زنش بگه چرا وقتی میرم بیرون باید اون دختره جلو چشمم رژه بره چرا آخه چرا من به کسی بد نکردم که اینطور داره آبروم میره یه ساعتی داشتم گریه میکردم   اینقدر گریه کردم که داشتم میمردم مامان اومد دید در اتاقم بسته است درو باز کرد دید سرم زیر پتو هست پتو رو به زور از تو دستام کشید بیرون دید بله من دارم اشک میریزم گفت چته تنها چیزیکه یادم میاد گفتم از اینجا بریم از این شهر بریم آبرومو بردن همه میدونن نمیخوام نمیخوام از اینجا بریم مامان کلی ناراحت شد دوباره زنگ زد به بابا صداشو میفهمیدم بابا میگفت وقتی اومدیم حرف میزنیم و مامان اومد دوباره پیشم گفت میخوای دوباره اونطوری بشی ؟ دکتر گفته نباید ناراحت بشی اصلا گفتم خب باشه اشکامو پاک کردم گفتم خب از اینجا بریم یه جایه دور که کسی منو نشناسه 

فرداش رفتم دکتر بدبختی تو بیمارستان یه پرستارم میشینه کنار دکتر دیگه نمیخواستم یکی دیگه هم بفهمه بهش گفتم ببخشید میخوام با دکتر خصوصی صحبت کنم و دکتر با سر اشاره کرد برو بیرون بعد از اینکه اعصابم خیلی خورد شده گفتم میخوام یه چیزهایی بهتون بگم و اسمشونم میبرم اول اینکه وقتی من اومدم اورژانس دکتر فلانی قبل شما اومد با اطمینان گفت این مالتیپل اسکلروزیسه بعد به پرستار فلانی گفت که همسایمونه بعد شما تو اتاقتون داشتید با بابا حرف میزدید یه دختری شنیده حرفتون رو و چند روز پیشم خیر سرمون رفتیم پیک نیک و اونو دیدم بغض کردم دستم رو گذاشتم جلو دهنم چند ثانیه سکوت   و بعد ادامه دادم بهم اشاره کرد و به خانوادش نشونم داد که آره این دختره هم فلان مریضی رو داره دکتر سرش رو انداخت پایین و رنگ صورتش تغییر کرد گفت یعنی قبل اینکه من بیام اورژانس اون دکتر اینو گفته گفتم آره سری تکون داد گفت ولشون کن محلشون نذار من درکت میکنم و اینم بدون که تو اولین بیمار ام اسی من و دختر جوونی هستی که من دارم   ببخشید اگه کسی متوجه شده گفتم دیگه حق ندارید به کسی بگید گفت باشه میفهمم و از اتاق که داشتم میزدم بیرون برگشتم رو به پرستار کردم دست دادم بهش گفتم ببخشید میخواستم با دکتر حرف بزنم و دکتر همچنان سرش پایین بود و دستشو گذاشته بود زیر چونش خیلی ناراحت شد ولی من سبک شدم

هفته بعدی اومد و من قرار بود برم آزمایشگاه وقتی داشتم تو مسیر میرفتم سوار اتوبوس بشم خانم همسایه رو دیدم که از قضا زن اون بینایی سنج بود یه نگاهی بهم کرد و گفت خوبی ؟ گفتم آره گفت آخه اونروزی دکتر اومد گفت چشمات یطوری شده باز یکی دیگه ای خدا خودم رو کنترل کردم   و یه لبخندی زدم و گفتم آهان چند هفته پیشو میگید آره چمام درد گرفته بود چشم پزشک نبود منو فرستادن پیش شوهر شما و بعد اومدم خونه یکی دو ساعت دیگه هم خوب شدم الانم با اجازتون میخوام برم سرکار

از اونجا بود تصمیم گرفت م هر کی هر چی گفت انکار کنم و دیگه نذارم هیچ کسی بفهمه این بزرگترین رازی بود که تو ۲۳ سالگی برام پیش اومده بود و اتافقی بود که برم پیش اومده بود و عزمم رو جزم کردم نذارم کسی بفهمه و همه سختیاش رو به جون بپذیرم ولی کسی نفهمه

رسیدیم به بهمن ماه و زنگ زدن برا داداش بیا بوشهر سرکار ما هم از خوشحالی همه با ماشین رفتیم اون زمان من تازه دو سه ماهی بود تزریق میکردم و صورتم پر از جوشهای بزرگ و قرمز هر کی منو میدید میگفت اوه اوه صورتت چی شده میگفتم خب من تا پیرم بشم این جوشها با هام هستن   خلاصه چند روزی بودیم اونجا و بعد خبر خوشحال کننده ای دادن که داداش میتونه بره سرکار ولی یه روزی که اونجا بودیم میخواستم تزریق کنم و به بهونه اینکه من برم تو اتاق لباس عوض کنم وقتی رفتم داشتم آمپول میزدم به بازوم دیدم صدایی از پشت سرم میاد قلبم افتاد یهو برگشتم دیدم نه در اتاق بستس صدا زن پسر داییم بود خلاصه به خیر گذشت ولی وقتی نگاه کردم دیدم خون داره میزنه بیرون چون تکون خورده بودم خون رو پاک کردم و لبتاس عوض کردم اومدم بیرون و عصر هم تا شب رفتیم بیرون ساعت ۱۰ شب اینا بود اومدیم خونه دیدم خیلی پا درد دارم دیگه گفتن بیا بریم ساحل و کنار دریا من نستم یه گوشه و از درد به خودم میپیچدیم ولی صدام در نمیومد چون با خودم قولهایی داشتم وقتی رسیدیم خونه پاام میخواست از جا بکنه از ساعت ۳ اینا زده بودیم بیرون پاساژها دریا بازار طلافروشیها و کلی منطقه رو گشته بودیم دیگه پاهام جون نداشت اگه دست خودم بود میکندمش مینداختمش دور پامو زدم به دیوار ولی فایده نداشت ای خدا چقدر درد داشت   آی آی پاهام چرا پاهام اینطوری شده من همیشه بیشتر اوقات راه میرم بیشتر از این مسرها ولی چرا اینقد پاهام درد میکنه ؟

و بعد از چند روزی برگشتیم به دکتر که شمارش رو گرفته بودم زنگ زدم و گفتم دکتر گفته بودید باید با دستگاه تزریق کنم الان  ۴-۵ ماه هست دارم با دست میزنم اخه بخاطر اینکه همش تو دستم نباشه چون قرمز میشد جاهاش میموند و مجبور بودم هم بخاطر اینکه خانوده ناراحت نشن هم اینکه رفته بودیم بوشهر کسی نبینه دستامو لباسهای آستین بلند بپوشم مجبور شد خودم یاد بگیرم یه روز امپول رو اماده کردم چشمام رو بستم یه بسم الله گفتم زدم تو رونم دیدم انگاری نرفته چشمام رو باز کردم دیدم نه امپول توی رونم هست  و به این ترتیب خودکفا شدیم  و باسن رو هم یاد گرفتم و ترسم به همین راحتی ریخت یه روز دکتر زنگ زد گفت بیا اینم شماره ی دکتره تو شیراز میخوای ازش بپرس منم زنگ زدم و اونم یه شماره دیگه و اونم یه شماره دیگه تا بالاخره خانمی گوشی رو برداشت گفت اگه میتونی بیا شیراز تا بهت دفترچه کیف مسافرتی و دستگاه بدم خلاصه بخاطر چشم بابا و اصرار من رفتیم شیراز

با خانمه قرار گذاشتم توی بیمارستان که همدیگه رو ببینیم گفت من مخصوص این بیمارها هستم و من چون دوست نداشتم بعد اتافقاتی که برام افتاده بود بازم برام بیفته و حساس شده بود فامیل مامان رو گفتم به جا خودم اونم گفت اشکال نداره هر طور راحتی و ارشد پرستاری بود اطلاعاتی بهم داد و کیف و دو سه تا دفترچه و بعد گفت اینم دستگاه بهش گفتم من فردا امپول دارم بهم نشون میدین قرار شد فردا هم بیام ولی توی زمانیکه کسی بیماری نباشه پیشش و بهم یاد بده مامان و من رفتیم وقتی گفت خب امپولت کو تا بهت نشون بدم از تو کیفم در اوردم یهو شاخ در آورد گفت مگه اینها رو تو یخ یا یخچال نمیذاری   گفتم نه الان ۴-۵ ماهی هست دارم خودم میزنم کسی نگفته تو یخچال بذار گفت خدا رو شکر که تا حالا بلایی سرت نیومده اینها یخچالی هستن و خلاصه گفت باید اینطور ویال رو آب بکنی و امپول درست کنی کف نکنه ولی من بهش گفتم چند باری کف کرده   و بعد نشستم روی تخت و دستگاه رو گذاشت روی شکمم و چشمام رو بستم دکمه رو زدم مامان هم چشماشو بسته بود و بعد گفت تموم شد به همین راحتی خلاصه یاد گرفتم با دستگاه چطور کار کنم و توی شکمم هم بزنم و ازش تشکر کردم خداحافظ

 

[تصویر: betaferon.jpg]

 

 

به عید نزدیک میشدیم و عروسی دختر داییم ولی من از توی هر ۳۰ روز ۱۵ روز تزریق داشتم تازه یه محدودیت جدید پیدا کرده بودم یخچال یعنی داروم باید تو یخچال میبود

 

[تصویر: betaferon2222.jpg]

 

 

برا همین تصمیم گرفتیم قبل عروسی بریم اونجا عروسیش شهر دیگه ای بود وقتی رفتیم من همش تو فکر داروهام بودم چند قرص و پماد گذاشته روش گفتم اینا داروهای مامانن بذارمش تو یخچال و عروسی برگذار شد ولی من همش تو فکر این بودم که تو این چند ماه چه اتفاقاتی برم افتاده بود   میتونستم الان روی ویلچر باشم یا نتونم راه برم یا مشکلات بزرگتری برام پیش بیاد و همه بفهمن و تو این عروسی اینظوری نباشم ولی به لطف خدا کسی حتی یه درصدم نمیتونه حدس بزنه و کسیم از دل من باخبر نیست فرداشم رفتیم بیرون اونجا هم چند باری بهم گفتن وای نگاه صورتش چی زدی بهش اینطور شدی اینقدر جوش زدی من گفتم من که اهل آرایش نیستم هر چی بزنم جوش میزنم چه میدونم جوش میزنم دیگه

خلاصه زمان گذشت گذشت خیلی حرفها برای گفتن هست ولی دیگه گذشت گذشت تا اینکه ام آر آی بعدی رو گرفتم و بخاطر اینکه یکی از پلاکها از  بین رفته بود آمپول آوونکس شد مهمون هقته ای من   و بازم بخاطر اینکه کسی نفهمه و خودم بتونم ایکارو بکنم با توکل بر خدا خودم زدم به پشتم که دکترا تعجب میکنن و جایه سوال براشون که چطور میزنم و بهم دکتر میگه پسرشجاع خلاصه حرفهای ناگفتنی زیاد موند ولی میشه یه کتاب

تا همینجاشم خوبه این دلنوشته هایی هست که توی دلم مونده بود و با نوشتنشون احساس سبکی میکنم و همین شد که دیگه کسی از فامیل دوست آشنا اقوام نفهمیدن من ام اس دارم و حتی عروس آوردیم و نذاشتم بفهمه و هر وقتم میرم دکتر دکتر روی من حساسه و نمیذاره کسی بفهمه اگه کسی تو اتاقش باشه با اشاره باهام حرف میزنه   ولی شاید اینکارا رو باید از اول میکرد ولی الان تجربش بیشتر شده و بعد از من بالاخره دختران جوان دیگه و بیمار دیگه به این شهر اضافه میشن ولی اون موقع من خیلی تنها بودم که روی اوردم به اینترنت و بعد یه سال وبلاگی زدم بنام بهاریکه خزان شد این بخاطر این بود که دلم رو خیلی شکستن و بعد یه سال دیگه اسمش رو عوض کردم و به این نام گذاشتم

و الان خوشحالم که دوستان جدید یدارم وبلاگ نویس دارم و دیگه احساس تنهایی نمیکنم

 

پــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــان