قسمت 6
دکتر یهو در اومد خیلی جدی رو به مامان که با من داخل بود گفت : باید بستری بشه مامان گفت چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟
تا مامان یهو رفت بیرون من با لبخند از دکتر پرسیدم چی شده دکتر به منم بگین گفت هیچی گفت خب من باید بدونم گفت هیچی یکم التهاب داره همین اونم با خنده گفت یه التهای خیلی کوچولو تا داشتیم حرف میزدیم دیدیم مامان بابا رو آورد داخل بابا گفت بله دکتر چی شده ؟ دکتر گفت باید همین الان بستری بشه گفت خوب شده چرا ؟ گفت هیچی یه التهاب کوچیک داره باید بستری بشه ۵ روزی
من خودم هر روز بهش سر میزنم و شروع کرد به یه پرستار که توی اتاقشه گفت یه برگه بستری بده و زنگ بزن بخش زنان هماهنگ کنن اونم زنگ زد آره خانمی بنام فلان فلان ............................................
دکتر داشت آزمایشاتی رو مینوشت رو کرد بهم گفت چند سالته ؟ گفتم ۲۳ سال گفت کار میکنی ؟ گفت نه بابا گفت یه آزمایش نوشتم باید بری شیراز انجام بدی چند تا آزمایشم هست همینجا انجام بده و باید توی گرما نری و ورزشهای سنگین انجام ندی بعد بهم گفت دوش آب داغم مطلقا گفتم دکتر من همیشه با آب ولرم حمام میکنم گفت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نباید بکنی ![]()
بعد مامان گفت راستی دکتر میشه وقتی سرمش رو زد بریم خونه آخه ما این شبها با دوستهای خانوادگیمون هستیم میریم افطاری و بعد هم باید خودمون بدیم بعد دکتر سری به نشانه تایید نشون داد
گفت آره اتفاقا خیلی هم خوبه برا روحیشم خوبه برید آره بذار اینجا بنویسم که بعد پالس میتونی بری خونه اشکال نداره
و بعد برگه رو دستم داد و ما رفتیم داشتیم از تو اتاق میزدیم که بریم داروخونه چند تا قرص نوشته بود همون متیل پردنیزولون و چند تا چیز دیگه دیدم باباب یه دقیقه ای هست نیومده نیستش زنگ زدم به موبایلش بعد چند تا زنگ زد اومد گفت الان الان دارم میام همینطور که نشسته بودم تو صف سرم پایین بود و مامان مضطرب یه پرستاری که مامان رو میشناخت گفت به به اینجا چیکار میکنی بلا به دور منم گفتم سلام و رومو کردم اونطرف حال مامان رو میفهمیدم
ولی یه پرستار مزاحم تو این حوالی یهو گیر بیاد دیگه نوبر کمی وراجی کرد و رفت نمیدونست اومدیم برا چی بابا بعدش اومد و اسممون رو خوند و دوا رو گرفت و گفت بقیشم توی بخش میدن برید اونجا همه چیز هماهنگ شده بود و ما رفتیم بسمت
بخش زنان ![]()
ولی وقتی داشتیم از اتاق میومدیم بیرون وقتی من خواستم بیام بیرون دیدم دکتر خیلی آروم که من حواسم نباشه به بابا اشاره کرد بیا
ولی نفهمه ها بهش هیچی نگید
دریغ از اینکه پشت سر بابا یه دختر نشسته همسن و سال من وقتی میخواستیم بریم بخش همون دختر اومد جلوی بابا رو گرفت من از همه چی بیخبر بودما آروم به بابا گفت هیچی نیست نترسید بابا گفت چی چیو هیچی نیست چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
گفت من شنیدم دکتر بهتون چی گفت منم همین مشکل رو دارم ایشالله خدا شفا بده و رفت تو صف بابا هم همونطور موند یهو من صداش زدم بابا بیا دیگه و اومد و ما رو برد بخش
وقتی وارد شدم بابا رفت برام چند تا آبمیوه بگیره و من با مامان داخل شدیم یه پرستار اومد گفت شما خانم فلانی هستین که الان از اتاق دکتر تماس گرفتن گفت بله گفت بیا تو این یکی اتاق وزنت کنم آره خیلی لاغر شده بودم یه هفته یا بیشتر فقط حالت تهوع و بیرون روی داشتم مشخص بود خیلی لاغر شده بودم ولی نه اینقد وقتی رفتم روی وزنه گفت ۴۴ هستی نه وایسا ۴۴.۵ و اومدم پایین با تعجب
گفت باید بری لباس بپوشی برو تو اتاق ۱۴ وقتی وارد شدم دیدیم یه مشت زن خوابیدن زنهای سن بالا خواستم برم بخوابم تو همین عین داشتم نگاه میکردم دیدیم یه دست لباس و شلوار صورتی آوردن گفتم ببخشید من برم توی این یکی اتق لباس عوض کنم تو این اتاق نمیخوام پرستاره گفت خب بروووووووووووو
با کمک مامان لباس رو پوشیدم و شلوارش رو نپوشیدم دیدیم خدا رو شکر وسایل رو آورد تو اتاق روبرویی که اتاق ۱۳ بود دستگاه نوار قلب و فشار خون و یه سرم اتاقیکه تنها بودم و دنج و یه پنجره داشت و خوب بود ![]()
گفت خب باید ازت نوار قلب بگیرم تو همین عین یه پرستار دیگه هم اومد و دوتاییشون ازم نوار قلب گرفتن
و بعد هم فشار و تب و بعد دست راستم رو آنژیوکد زد و روش نوشت ۴/۷ بزرگ و بعد هم سرم رو وصل کرد گفت باید آروم آروم بیاد داخل بدنت بخواب برا خودت راستی چند سالته ؟ منم گفتم ۲۳ سال و بعد رفت تو حیرت مونده بودم که چرا هی ازم سنم رو میپرسیدن بعد چند دقیقه ای اومد با اون پرستاره گفت خوبی گفتم آره گفت ۲۰ سالت بوده گفتم نه ۲۳ سال گفت
اهان ماشالله بهت نمیخوره کمتر بهت میاد
وقتی دراز کشیده بودم دیدیم صدای دکتر از اتاق روبرویی میاد و بعد هم صداش کمتر شد اصلا نیومد انگاری به من سر بزنه ولی اومده بود مطمئن بشه من بستری شدم یهو مامان گفت برم به دکتر بگم ما تو اتاق بغلی هستیم وقتی رفت دیگه هیچ صدایی نشنیدم و ...........
ادامه دارد ...............
بفـــــــــــــــرما تو دم در بده