دکتر نورولوژیست اومد  و ما توی راهرو نشسته بودیم ولی اینقد با عجله اومد اصلا ما رو ندید بعد چند ثانیه ای پرستار همسایه اومد گفت بیا بریم تا دکتر ببینت ما هم رفتیم و من خودم تنها داشتم راهو طی میکردم رسیدم به اتاق معاینه نشستم روی تخت بعد دکتر اومد ولی اون پرستار همسایه یه پرستار دیگه و دکتر همسایه هم اومدن دکتر اورژانس که اومده بود ببینه چه خبره ببین تشخیصش درست بوده یا نه   پرستار همسایه هم که خیلی تعریف میکرد میگفت هر چی بگه درسته تشخیصش عالیه ولی خیلی خودش رو میگرفت دکتر اومد گفتم سلام گفت سلام خب تعریف کن ببینم چی شده ؟ چته ؟ گفتم الان تقریبا ۴-۵ روزی میشه چشمهام همه چیو سریع میبینه حالت تهوع شدید دارم هر چی میخورم میارم بالا و دستام از کفت دست به پایین یعنی کف دستام و انگشتام خوابیده سوالاتش رو شروع کرد ولی قبلش گفت مامان رو نگاه کن منم نگاه کردم ولی گفت ثابت یعنی پلک نزن بعد با یه چیزی نور انداخت تو چشمم  و بعد گفت خب حالا نوک انگشت اشارت رو بیار بالا و بذار روی بینیت و بطرف من بیار و بعد دوباره ببر کنار بینی منم اینکارو کردم بعد گفت :

وزوز گوش داری ؟ گفتم : نــــــــــــــــــــــــــــه

قبلا هم اینطور شدی ؟ گفتم : نـــــــــــــــــــــــــــــــه

سرت گیج نمیره ؟ گفتم : نــــــــــــــــــــــــــــــه

خستت نمیشه ؟ گفتم : نـــــــــــــــــــــــه

لکنت زبان چی ؟ گفتم : نـــــــــــــــــــــــــــــــه با خنده    گفتم الان که دارم حرف میزنم هر جام از کار بیفته این زبون رو دارم خدا رو شکر

گفت خب حالا بخواب و بعد با یه چیز ی شبیه خودکارش کشید روی کف پام دردم گرفت ولی تکونش ندادم و بعد گفت حالا پای راستت رو بکش روی پای چپت و بالاعکس خب این کارم کردم تو همین حین که حواسم به کار خودم بود پرستار پررو همسایه که اصلا هیچ خوشم نمیومد ازش و الانم متنفرم ازش به مامان گفتتوی فامیل ام اس دارید ؟ گفت نـــــــــــــــــــــــــــــــــه   هنوز که دکتر تشخیص نداده

بعدشم دکتر گفت حالا راه برو برای اینکه جلوی پرستاره کم نیارم گفتم چطوری گفت عادی ؟ خب منم باز روی یه نقطه تمرکز کردم راه رو مستقیم بدون کمک طی کردم اصلا مشکلی نداشتم برای راه رفتن   بعدش گفت خب خوبه حالا پاتو بذار پشت پای جلوییت و بعد اون یکی پات و راه برو و منم اولین پامو که گذاشتم چون نمیدیدم نزدیک بود بیفتم دکتر اومد نزدیک که پرستار همسایه گرفتم و دو سه قدم دیگه داشتم میرفتم که اون دکتر عمومی بی تربیت گفت نه باید از توی کاشیها رد بشی اینطور قبول نیست منم روی یکی از کاشیها پا گذاشتم ولی چون بزرگ بودن نمیتونستم تمرکز کنم و بعد گفتم نمتونم دیگه دکتر   گفت خب خب بشین و بعد نشستم و دکتر و بقیه رفتن و بابا

من و مامان موندیم بعد چند ثانیه دوباره دکتر اومد گفت راستی یادم رفت دستت رو بزن بهم شبیه دست زدن اینطوری منم گفتم باشه  و نگاه کرد گفت خب دفترچت کجاست گفتم پیش بابا و بعد رفت  و توی همین حین که نشسته بودم روی تخت و پاهام آویزون بود و کفشم رو پوشیدم پرستاری اومد گفت ببخشیدا این آقا حالشون بده باید بیاد سر جای شما اینجا اتاق معاینست   و من بلند شدم رفتیم تو راهرو بابا اومد و گفت براش ام آر آی نوشت پرستار همسایه هم اومد گفت دکتر گفت بره ام آر آی تا همینطوری هستش و ما هم خداحافظی و برگشتیم خونه

و نوبت گرفتیم برا ام آر آی که سه شنبه یعنی ۳/۷ بهمون نوبت دادن حالا کی خدا داند البته ام آر آی بیمارستان اهواز مجهز بود مثلا برا همین طول میکشید خلاصه قبل اینکه برگردیم خونه اون دکتر عمومی اورژانس که همسایه اینوریمون میشد بهم آمپول ضد تهوع داده بود رفتم زدم و بعد هم برگشتیم خونه

ظهر هم خوابیدم ولی عصر مامان درگیر افطار درست کردن بود من از تو اتاقم پاشدم رفتم تو آشپزخونه گفتم مامان کمک نمیخوای گفت نه برو من خودم کارها رو انجام میدم گفتم نه خسته شدم بس که خوابیدم و دیدم توی هالمون یه بسته سبزی گذاشته با یه سبد برا پاک کردن  منم نشستم دور از چشم مامان سبزیها رو پاک کردم مامان اومد گفت چیکار میکنی گفتم من اینطور راحترم گفت خب باشه بعدشم

وسایلم رو برداشتم برم سمت حمام  connie_36.gif الان که بعضی اوقات فکرشو میکنم من عجب آدمی بودم ها خدا یه چی خودش میدونست که منو منتخب این بیماری کرد  با تمام مشکلاتی که داشتم چشمهام نمیدید و انگار کور بودم خودم رفتم حمام و تازه بخاطر اینکه ببینم دستام خوب شده یا نه لباسمو آب کشیدم رفتم رو بند پهن کردم   و بعد جا نمازم رو پهن کردم ولی نشسته نمازم رو خوندم و بعد هم دو رکعت نماز شکر و بعد همه دور سفره جمع شدن برا افطاری و منم نشستم پشت به تلویزیون وقتی داشتم با اشتها بعد اون مدت میخوردم چون دیگه از ظهر بعد تزریق اون آمپول حالت تهوع نداشتم    خوب بودم منم تا جاییکه میتونستم خوردم چند لقمه مونده به اینکه بشقابم رو تموم کنه یهو باز اون حالت تهوع لعنتی برام پیش اومد یهو نمیدونم چی شد پریدم درو باز کردم رفتم توی حیاط و کنار حوض ..........

مامان بدو بدو اومد گفت چی شد ؟ گفتم هیچی برو روزتو باز کن الان میام گفت نه بذار پاکش کنم گفت نه مامان کثیفه دست نزن خودم الان میام ولی مامان رو خوب نمیدیدم هوا تاریک بود میدیدم میزنه تو کمرم تا خالی بشم دلم راحت بشه بیارم بالا و بعد چند دقیقه ای اومدیم داخل دیدم دو تا داداشا و بابا دیگه غذا نمیخورن و همه سفره رو با کمک هم برداشتن من رفتم با پوست کلفتی تمام ظرفها رو بشورم نذاشتن ولی موقع فیلم

وقتی مشغول بودن گفتم من میرم تو آشپزخونه آب بخورم وقتی رفتم یواش یواش رفتم دستکش پوشیدم ظرفها رو بشورم   دو سه تا شستم صدای مامان از توی هال اومد چیکار میکنی ؟ گفتم من که نمیتونم تلویزیون ببینم بذار ظرفها رو بشورم خستم شد بس که خوابیدم ولی داداش کوچیکم اومد نذاشت و خودش شستش و من رفتم توی هال لمیدم احساس یه تیکه گوشت بودن میکردم اینکه هر صبح بلند میشم هیچی نمیبینم میخوابم ظهر میخوابم شب میایم یه چیزی میخورم میارم بالا نماز میخونم شکر میکنم و از خدا میخوام هر چی هست زودتر مشخص شه

و بعد هم فیلمها شروع میشه و دو دوستم مسیج میدن خوبی چطوری نماز روزت قبول باشه و من با اینکه هیچی نمیبینم به سختی مینویسم خوبم مرسی

و اما دو روز دیگه باید آماده بشیم برای رفتن به ام آر آی و .........

 

ادامه دارد .........