خلاصه رفتیم آزمایشگاه حول و حوش ساعت ۱۰:۳۰ روز شنبه ۳۱ شهریور روز ۶-۷ ماه رمضان سال ۸۶ و وقتی وارد آزمایشگاه شدیم مامان اون خانمه رو شناخت و یه سلام خیلی سردی کرد و بعدشم من نشستم و سرم رو پایین کردم که یه وقت نگه چشمام چشه و ازم خون گرفت و گفت یه نیم ساعت دیگه بیاین برا جوابش و بعد رفتیم برا دکتر چشم پزشک بهمون گفتن که دکتر چشم پزشک فعلا مدتیه رفته و بجاش بینایی سنج آوردیم تا دکتر جدید بیاریم خب دیگه باید میرفتیم پیش اون وقتی بابا زودتر رفت و من پشت سرشو مامان هم پشت سر من من به راهرو نگاه میکردم و سعی میکردم که خیره بشم تا مسیر رو همونطور ادامه بدم یعنی به چشمام فشار بیارم که همه چیزو خوب بتونه ببینه و راهم رو صاف ادامه بدم   گفتم بذارید خودم بیام دوست ندارم یکی منو ببینه و هی سوال کنه وقتی رسیدیم پشت در یه خانمی ایستاده بود ما خواستیم وارد شیم گفت آقا کجا ؟ با اینکه دکتر گفت اینها اورژانسی هستن ولی خانمه گفت نه نوبت ماست گفتیم نگاه کن بیمار اورژانسی داریم باید ما بریم گفت نه ما زودتر اومدیم گفتیم باشه خب بیا برو و اصلا به خودش اجازه نداد بیمار اورژانسی که حالش بده وارد بشه رفت و بعد چند دقیقه ای اومد بیرون   و بعد یکی یکی وارد اتاق شدیم شنیدم که صدای بابا اومد که سلام علیکی کرد من که نمیشناختمش بهرحال  از بخت بد من همسایه کوچه پایینیمون بود خب رفتم پشت دستگاهیکه باید چونه رو بذاری و نگاه کنی به یه سری اشکال مثل بالن و چتر اینا گفت چیه چته ؟ گفتم هیچی همه چیزها رو سریع و تند میبینم وقتی داشتم اون بالن رو نگاه میکردم خودم تعجب کردم چون داشتم درست میدیدم مثل همه یه بالن میدیدم که بسمت راست و چپ تکونش میده وقتی سرم رو برداشتم دیدم نه باز دوباره چشمام همونطوریه

 گفت مشکل از چشمات نیست و موبایلش رو در آورد و زنگ زد  به یه نفری هر چی زنگ زد برنداشت انگاری و دوباره زد زنگ به یه خانمی گفت یه کیس داریم برا دکتر فلانی الان میفرستمش بیاد اونجا به اون دکتر هم خبر بدید من هر چی تماس میگیرم گوشیش رو جواب نمیده گفتم وای باید باز بریم کجا دیگه  خلاصه گفت برید دکتر اورژانس اونجا الان دکتر مغز و اعصاب میاد و ما رفتیم نزدیک بود

 وقتی رفتیم و دیدیم دکتر عمومی اورژانس توی اتاقه وارد شدیم و سلامی و بعد دوباره این دکتر اورژانس همسایه اینوریمون بود و من تعجب میکردم امروز چقدر به پست من اینهمه آشنا میخوره بازم من نشناختمش و مامان اینا میشناختن چشماما رو نگاه کرد و آروم گفت : مول ........................... یه اسم طولانی و بعد برام یه قرص و یه آمپول برای حالت تهوعم نوشت و گفت میخوای بری بخوابی گفتم نه حالم خوبه میریم تو راهرو منتظر میمونیم که نشسته بودیم یهو دیدم یه پرستاری اومد جلو بله سوپرواریزر اورژانس وااااااااااااااااااااااااااای دیگه بدتر از این نمیشد ؟ پرستاره همسایه دیوار به دیوارمون بود   خودش پرستاره و شوهرش فیزیوتراپ و هر دو در بیمارستان شاغلن ما که سال به سال نمیدیدمشون بخاطر مشغله کاری و حالا اینجا اونم شیفت این بود و خلاصه به لطف این پرستاره ما رو هم معرفی کرد به دکتر که همسایه اینوری میشد و فهمید که بله همسایه در اومدیم وقتی پرستار همسایه اومد من از جام بلند شدم با خنده گفتم  به به سلام خوبید ؟ اومد نزدیک دست گذاشت رو شونم گفت نه بشین حالت خوب نیست الان دکتر اپتومتریست تماس گرفت در مورد شما بود چی شد ه اومد نزدیک خیره شد تو چشام گفت وزوز گوشم داری گفتم نه ؟ و بعد رفت مامان کنارم نشسته بود و بابا رفته بود برگه آزمایش رو بگیره به اوجی رسیده بودم که اصلا هیچی برام مهم نبود یهو برگشتم به مامان گفتم فوقش یه توموریه و بعدش میمیریم دیگه مامان چته ؟  مامان رو بصورت تصاویر عمودی و سریع میدیدم ولی متوجه شدم داره آروم گریه میکنه

و بعد باز دکتر عمومی اومد و دست گذاشت رو ی سرم گفت به انگشت من نگاه کن  منم نگاه کردم پرستار هم کنارش بود وقتی نگاه کردم گفت نگاه کن مول.................... هست بنظر من باز هم اسم اون چیز دراز و بلند و طولانی رو گفت که نمیفهمیدیم چی میگه در همین حین بابا اومد و برگه آزمایش رو نشون داد و نگاهی کرد و گفت همه چیز نرماله   صبر کنید تا دکتر نورولوژیست بیاد

و خودش اومد کنار پنجره راهرو ایستاد و بیرون رو نگاه کرد از قبل هم دکتر مغز و اعصاب گفته بود من رو الکی نیارید این همه راه من توی مطب هستم و گفتن نه بیا بیمار داری و بعد حدود نیم ساعتی دکتر اومد و ..........

 

ادامه دارد ...........