خلاصه رفتیم و من دیرتر از همه از ماشین پیاده شدم و وقتی پیاده شدم دختر دوستمون اومد گفت خوبی گفتم آره بابا با لبخند من این خندم همیشه کار دستم میده یکی ندونه فکر میکنه من خیلی الکی خوشم خلاصه مامان اینا رفتن نشستن آخه پارکه روی یه تپست و بخاطر من زیاد بالا نرفتن و دور از جمعیت نشستن و منم اومدم وقتی داشتیم شام میخوردیم خیار شورا رو برداشته بودم گفتم خانم فلانی بادمجون آوردین برا چی ؟ با کتلت گفت اینکه بادمجون نیست گفتم چیه پس ؟ گفت خیارشوره من اینقدر تصاویر برام سریع میرفت که خیارشورای سبز رو مشکی میدیدم 

خلاصه یه گوشه نشسته بودم ولی حرفم میزدم بعد بهم گفتن چرا امشب اینقد مظلوم شدی ؟   مظلوم مظلوم خب دیگه ساکت نشسته بودم منی که همیشه حرف میزنم و از حرف کم نمیاوردم و ... خلاصه خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه و فردا شب خونه همین دوست خانوادگیمون با دو دوست دیگه دعوت شدیم منم میخواستم برم اهمیت برام نداشت که چمه . همون شب بازم بالا آوردم بعد اینکه از پارک اومدیم دوباره رفتیم دکتر اورژانس بیمارستان و دکتر چشمام رو نیگاه کرد و گفت هیچی نیست شاید استرس داری آره من گفتم نه برا چی گفت حتما استرس داری چیزیت نیست که گفتم نه بلند شدیم اومدیم

فردا صبحش هم رفتیم یه دکتر دیگه اون گفت حتما مشکل زنانگیه آره ؟  گفتم نه بابا چیزیم نیست گفت اینطوری شده بودی گفتم نه ؟ گفت ناراحتی از موضوعی گفتم نه ؟ چراغ قوه انداخت تو چشمام و گفت هیچی نیست این داروی مسکن بخور و من خیلی به فکر سرماخوردگی داداشم بودم تو همین عین گفتم ببخشید دکتر میشه یه قرص سرماخوردگی بزرگسالان و استامینوفن برام بنویسید برا داداشم میخوام سرماخورده نوشت و خندید گفت به فکر خودت باش گفتم خب من خوبم چیزیم نیست و اومدیم خونه

و این بار باز چشمام بیشتر همه چیزو سریع میدید جوریکه وقتی موبایل رو تو دستم میگرفتم به زور میدیدم یکی نوشته مثلا سلام و من در جواب مینوشم تکام

اون موقعها فیلم اغما رو نشون میداد سرم رو میذاشت رو بالشت توی هال پیش بقیه نشسته بودم ولی هی سرم رو بسمت راست چپ بالا پایین میبردم تا ببینم دکتر جراح مغز و اعصاب چه شکلیه نمیدیدمش  بعضی اوقات یهو میدیدم ولی بعد دوباره تصاویر همونطور بود سه روز بود اینطور شده بود هر کاری میکردم هر دکتری میرفتم حتی معرفیم نمیکرد جایی تا برم ببینم چم شده ولی خودم میدونستم درسته من گفتم ناراحتی ندارم استرسی ندارم ولی اینو همین جا اعلام میکنم اون موقع تقریبا دو سالی میشد از فارغ التحصیلی گذشته بود و من بشدت ناراحت کارم بودم خیلی ناراحت خیلی دپرس از این موضوع

خلاصه شب فرا رسید ما رفتیم خونه دوست خانوادگیمون با دو دوست دیگر با بچه ها و همسران همگی گفته بودن من حالم بد شده ولی وقتی همه نشستن و ما دیرتر از همه رسیدیم و من داشتم وارد میشدم و دستم توی دستم مامان بود و بعد تا رسیدیم دم در خونشون زنگ زدن دستم رو کشیدم کنار که نه بذار خودم بیام داخل من فقط نمیبینم مشکلی ندارم که همه رفتن و من آخر از همه رفتم وقتی منو دیدن همه گفتن خوبی ؟ گفتم آره چیه مگه ؟  میدیدن من بجای اینکه برم نزدیک سفره دارم میرم روی مبل مثلا اشتباهی

خلاصه رفتیم نشستیم افطاری خوردیم و بعد هم پذیرایی همه داشتن چشمهای منو میدیدن ولی از دور بهرحال مشخص بود مثلا دختر شون اومد گفت بیا این پارچه رو گرفتم میخوام برا عروسی پسر داییم درستش کنم دو طرفست قشنگه اومد کنارم نشست زل زد تو چشام من داشتم پارچه رو لمس میکردم مثل کورها   ولی نمیدیدمش رنگها رو اینقد تند تند و سریع میدیدم نمیفهمیدیم چه رنگیه گفتم سبزه و آبیه گفت آره تقریبا ولی قرمز و سفیدم توش هست قشنگه گفتم آره و خلاصه افطاری امشبم به خیر گذشت و تموم شد برگشتیم خونه

فردا ش خانم..... که ما رو دعوت کرده بود خونشون زنگ زد گفت وقتی منو دیده خیلی نگران شده از دیشب تا الان نخوابیدم نمیتونم بخوابم برات تا سحر دعا کردم   گفتم مرسی چیزی نیست  که  ولی میدونستم مال چشم زخمه راست میگم میدونید چرا وقتی اون مانتوی کذایی رو پوشیدم بهم میومد چادر به سر کرده بودم توی مجلس قرآن بودم و چند نفری اومدن گفتن ماشالله ماشالله و یکیشون وقتی سرم پایین بود سرم رو بالا کردم و چشمای درشتم رو به صورتش انداختم نگاه کردم گفت ماشالله چه چشمهایی  مواظبشون باش  نمیدونید یهو ترسیدم آره میدونم چشم زخم هست همیشه هست و این حرفو شنیدم به خودم گفت بلند گفت و بعدشم که .............

خلاصه بگذریم فرداش یعنی دقیقا بگم روز شنبش فکر کنم اگه اشتباهی نکرده باشم روز ۳۱ شهریور بود که رفتیم باز دکتر عمومی درمانگاه اونجا همون دکتر اولی بود که گفت هزار تومنی رو چهار هزار تومنی میبینی در حالیکه من و مامان و بابا نشسته بودیم تو اتاقش فشارم رو گرفت در اومد گفت میگم این استرست بخاطر کسی نیست ؟ پسر عمویی دوستی پسر خاله ای چیزی کسی ؟ یهو من نفهمیدم چی گفت با اون چشمام اخمی کردم بهش گفتم نخیر و بابام به حالت عصبانی گفت   نه آقا بچه های من مال این حرفها نیستن خدا رو شکر

در همین حین مامانم بیشتر از اون دکتر میدونست در اومد به دکتر مثلا عمومی گفت ببخشید یه معرفی نمیدید به چشم پزشک یا حتی مغز و اعصاب اونم در اومد گفت باش بره پیش چشم پزشک  و یه آزمایشم نوشت و ما رفتیم بسمت آزمایشگاه و .........

 

ادامه دارد .........