رازیکه چهار سال نگهش داشتم
نمیخواستم این پست رو هم بذارم ولی فکر کردم چهار ساله دارم نگهش میدارم حتی توی دلنوشته های خودم یعنی وبلاگمم ننوشتمش برا همین تصمیمی گرفتم بنویسم و خودم رو سبک کنم ![]()
از ماه رمضون شهریور سال ۸۶ شروع میکنیم وقتی به ماه رمضون هر سال نزدیک میشیم این خاطرات برام زنده میشه میدونید من توی شناسنامه متولد ۲۵ شهریورم و امروز یه مانتو خریدم فردای اون روز یعنی ۲۶ شهریور برا ختم قرآن همراه مامان میشم و بخاطر مجلس نزدیک مسجده چادر سر میکنم و نشستم یه گوشه و دارم به قرآن نگاه میکنم و میخونم باهاش هر کی منو میبینه میگه به به ماشالله ماشالله
اون موقع چشمام خیلی درشت بودن و منم توی شهرمون گاو پیشونی سفید از اینکه میگم هر کی منو میدید اغراق نکردم توی اون جمع من ۹۰٪ رو میشناختم سرم پایین بود حواسم به خودم و قرآن و مراسم
خلاصه تمام شد مجلس و برگشتیم خونه عصر همون روز یهو سکسکه عجیبی گرفتم هر چی منو میترسوندن آب میخوردم نفس عمیق میکشیدم و ... نخیر فایده نداشت
انگار نه انگار این سکسکه طول کشید تا آخر شب . شب من و داداشم نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدم گشنمون شد دیگه آوردیم و خوردیم و بعدش اون و مامان رفتن خوابیدن و من موندم که خوابم نمیبرد الان ساعت ۱۱:۳۵ بود زدم کانال دو دیدیم فیلم او یک فرشته بود هست داشتم نگاه میکرد دیدیم یطوری شدم چشمام یطوری شد گفتم حتما سرم داره گیج میره تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم خوابیدم وقتی سر جام بودم چشماما رو با ترس باز کردم دیدم هنوز همونطوریم خوابم برد
فردا صبح برا نماز بیدار شدم دیدیم هنوز همون حالت رو دارم و سکسکم بند اومده رفتم نماز خوندم خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدیم صدای خنده و صحبت داداشام میاد دو تا داداشی بابا هم سرکار مامان هم رفته بود طبق روزهای گذشته برا ختم قرآن اوایل ماه رمضان بود شاید ۴-۵ رمضون بود اومدم کنار داداشیا دراز کشیدم و یه بالش گذاشتم زیر سرم و اونو مشغول حرف و بحث بودن سرم رو برگردوندم طرف دیوار یهو بالا آوردم
چشمام هم همونطور بود هیچی نمیدیدم همه چیزها رو بصورت تصاویر لرزان و سریع میدیدم همین باعث میشد هیچی نبینم دستمو گرفتم به دیوار و نزدیک دستشویی شدم و بالا آوردم و رفتم دراز کشیدم روی تختم

حول و حوش ساعت ۲ اینا بود بابا اومده بود و مامان هم اومد من چشمام باز بود ولی چون فاصله داشتم از مامان نمیدیدم گفتم سلام مامان اومدی ؟ گفت آره بچه ها و بابا و مامان رفتن اتاق روبروی اتاق من داشتن یه فیلم میدیدن که مامان صدام کرد منم بیام ببینم که دوباره حالت تهوع گرفتم بدو بدو رفتم دستشویی و بالا آوردم و بعد دیگه جون نداشتم امروز ۲۷ شهریور و روز پنجشنبه و قراره با دوست خانوادگیمون بریم پارک برای افطاری
وقتی اومدم روبروی اتاق داداشم نشستم و دستم رو پیشونیم بود مامان اومد گفت چته ها ؟؟؟
گفتم هیچی بهم فشار اومده نه اینکه چند روز قبل ماه رمضونم روزه بودم فشار م افتاده و بالا آوردم گفت خوبی ببریمت دکتر ؟ گفتم نه خوبم دوباره رفتم بالا آوردم و خانوادم دورم رو گرفتن و نمیدونم چطور لباس پوشیدم رفتیم دکتر ساعت ۴ اینا بود رسیدیم و رفتیم دکتر عمومی بهش گفتم دکتر چشمام همه چیزو یه جوری میبینه گفت چطوری یعنی گفتم مثل اینکه همه چیز ۴ تا هست گفتم یعنی اگه بهت یه هزار تومنی بدن چهار هزار تومن میبینی خوبه پس گولت میزنن یه هزاری میدن بهت خوشم نیومد از حرفش
ولی خندیدم گفتم آره و تازه دستام خواب رفتن هر دو دستم بعد برام یه سرم و دو تا آمپول نوشت و رفتم زدم و دراز کشیده بودم و تو دستم سرم اومد بالا سرم گفت چی شد هنوزم همه چیو اونطور میبینی منم به شوخی در اومدم گفتم نه الان بهترم شده دو تا نصفی خندید رفت پیش پرستار شنیدم میگفت این خانمه اومده میگه من همه چیو ۴ تا میبینم حالا میگه دو تا نصفی خلاصه سرم تموم شد و رفتیم خونه ولی قبل سرم برای اینکه روزه هم بودم یه کوچولو آب قند خوردم ووقتی برگشتیم موز خوردم بهتر شدم ![]()
دوستمون زنگ زد گفت بیمارستان بودید میخواین نریم من گفتم نه من خوبم بریم یه هفتست دارید برنامه ریزی میکنید من خوبم بریم حتما دم افطار خلاصه رفتیم و .............
ادامه دارد .....
بفـــــــــــــــرما تو دم در بده